|
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
|
چند وقتی بود که از ما خبری نبود که حتما در جریان هستید. به هرحال همین الآن از ما خبر شد. اکنون که این نوشته ها را می نویسم در بلاد غربت هستم و در لحظه شماری برای بوییدن هوای پر از دود تهران. اصلا گاهی که اینجا دلمان خیلی تنگ می شد سرمان را می کردیم در لوله اگزوز اتوبوس های اینجا و نفس عمیق می کشیدیم که کمی حالمان جا بیاید و یاد تهران خودمان بیافتیم. گفتیم خاطراتمان را برایتان بنویسیم تا ما را از یاد نبردید.
ماجرای خروج از ایران به قصد انجلیس
داستان این سفر از آنجا آغاز شد که بانو معتمدالسلطنه امر فرمودند که بیطارباشیشان که ما باشیم راهی دیار فرنگ شده، در امور حیوانات بی سرپرست بی خانمان تلمذ کنیم. هرچه قسمشان دادم که ما دیگر آردمان را بیخته و الکمان را آویخته ایم، فایده نکرد و گفتند حکم، حکم همایونی است و لازم الاجرا. ناچار با دعوت نامه ای که داده بودند از انجلیس، روانه شدیم به سفارت عظمای بریتانیا در خیابان بابی ساندز. اصولا ملت بامزه ای هستیم: دقیقا آنچیزی که بقیه را آزار می دهد را میآوریم جلوی چشمش تا حرصش را در بیاوریم. مثلا اسم خیابانی که سفارت مصر در آن هست را می گذاریم خالد اسلامبولی . همانجا که در صف ایستاده بودیم با خودمان فکر میکردیم بد نیست مثلا بدهیم شمایل تمام قد هیتلر را بسازند با همان سلام همیشهگیاش و نصب کنیم جلوی مرکز یهودیان، یا مثلا اسم خیابان سفارت ایتالیا را بگزاریم موسولینی.
در همین فکر ها بودیم که صدایمان کردند. یک عدد آقایی بود به غایت عصبانی. پرسید در بلاد بریتانیا به دنبال چه هستیم. گفتیم سگ. نگاهی ترحم آمیز همراه کمی عاقل اندر سفیه به ما کرد و مشغول بررسی اوراق شد. میدانستم الآن است که سرش را بالا بیاورد و نگاهم کند. دقیقا همینطور هم شد. بلا فاصله گفتیم در این امر که تاریخ تولدمان یازده سپتامبر است، ما هیچگونه تقصیری نداشته و نداریم. یعنی تازه آنموقع به صورت تازه تاسیس در آمدیم و این امر کاملا بدون هماهنگی با ما صورت گرفته است. لبخندی زد که نفهمیدم خوشش آمد یا دارد تمسخر می کند. شاید هم یاد خاطرهیی افتاد و ... نمی دانیم به هر حال گفت ویزایتان ۳ هفته بعدش حاضر است.
مشغول جمع آوری وسایل شدیم که شازده از دیار ایطالی تماس گرفت که حال که تا بریتانیا میروی باید به اینجا هم بیایی برای دید و بازدید. داشتیم او را متقاعد می کردیم که از خر شیطان پیاده شود وگرنه با این جثه شازده حتما خر بیچاره مشکل ستون فقرات میگیرد که ابرام خان آملی از ایالت برلین زنگ زدند که اگر به اینجا نیایی روابط بین دو کشور دچار مشکل می شود. لذا ویزایی نیز برای آنجا درخواست کردیم. مسئول ویزای یکی از سفارتها گفت فلان روز بیا و مدارک بیاور. رفتیم. گفتند ویزای شینغن می خواهی؟ گفتیم نه بابا شینغن نمیرویم، میخواهیم به ایطالیا برویم. گفت همان دیگر. تازه فهمیدیم که چندتا از کشورها و ولایات فرنگ از نام قبلیشان خسته شده همگی اسمشان را گذاشته اند شینغن. بالاخره دردسرتان ندهیم، کارها را سرو سامان داده وسایل را بسته، کارهای بیطارخانه را تقسیم کردیم. عیال را قسم دادیم که پشت سر مسافر گریه شگون ندارد، اما هرچه صبر کردیم اگر شما گریهیی دیدید، ما هم دیدیم. صبیه خانم مانلی هم لیستی تهیه کرده بودند از چیزها باید از دیار فرگ برایشان ابتیاع می کردیم.
ادامه دارد...