|
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
|
شازده سر و همسر در اندرونی رها کرد و عزم فرنگ نمود و اینچنین در این سوز و سرمای زمستان ما که فخر الملوک باشیم را تنها گذاشت. الان هفت روز است که آن مطرب الممالک اجنبی قاپ شازده تپل میرزا را دزدیده و سرور همایونی ما را به بلاد غربت برده است و پدرسوخته نمی دانم چه جادو و جنبلی به پیشانی شازده ی ما خوانده بود که عجز و لابه های ما را شفقتی ننمود و رخت و بخت خود از این دیار برکشید و رفت تا در فرنگ قلیان فرنگی چاق کنند لابد!
اینچنین است که به قاعده ی هفت شبانه روز است همه ی اشکدان های خود و هفت همسایه این طرف و هفت همسایه آن طرف را لبریز و سرریز نموده ایم و فرمان داده ایم تا هر چه دعا نویس و جن گیر متبحر و مبرز در بلاد مصغغر غربیه هست در حیاط اندرونی جمع کنند و ایشان به سلسله کاغذ می نویسند و آب زعفران می پاشند و اسپند بر آتش می ریزند و موی زهار کفتار و بال مگس مصری و قی چشم چپ شتر نابالغ عرب و موم زنبور عسل آفتاب ندیده و نمک دریای سرخ را به دست های ملوکانه جمع کرده ایم و منتظریم تا برج به نیمه برسد بر آتش افکنیم باشد که شازده دلش چون سیر و سرکه به شور افتد و نزد سر و همسر برگردد.آمین.
سیزدهم نومبر سنه ی سیچقان ئیل
بعدالتحریر: خواجه ی اندرونی را هم فرمودیم تا اعظم رممال این جمع را خاصصه ی این مطرب الممالک دم بریده اجیر کند تا کاغذ مخصوص برایش بنویسد و مویش را هم در آتش انداخته ایم تا ببیند عاقبت موش دوانی در سرای فخرالملوک چیست.
چون ماه اول پاییز بیامد به خانه تکانی و رفت و روب اندرونی مشغول شدیم و لذا آپدیسیون اینجا را غفلت افتاد. و اکنون هم که همه ی کنیزکان و فراش ها و خواجه باشی ها نک و ناله کنان از خستگی هلاک شده اند و هریک به گوشه ای اندر. مرخص شان کردیم. دستور دادیم که نوکران با تمام شدن فصل تابستان و کم رمق شدن آفتاب گلیم های پنبه را از اندرونی بیرون برده و هوا دادند و همه ی تالار آیینه را با فرشهای پشم تبریز و کرمان مفروش کردند و بساط شربت به لیمو و یخدان و اشربه وجامها را به زیر زمین ببرندو سماور های زغالی ورشو و استکان های کمرباریک و نعلبکی های لب طلا را به اتاقها بیاورند و کنار پشتی و مخدده ها راه بیندازند و ندیمگان و کنیزکان هم به تسلسل مثل گنجشک جیر و ویر می کنند و در میان بو دادن پسته و تخمه و آجیل جات زمستان با صدای چخ چخ تخمه شکستنشان اندرونی را روی سر شان گذاشته اند تا بآن حدود که شازده را به عللت کثرت سردرد چند روزیست در اندرونی ندیده ایم که سر و صدای این دخترکان را بهانه کرده اند و به اندرونی نمیآیند و در منزل مطرب الممالک بست نشسته اند. صندوقخانه را گفتیم مستقیم تحت نظارت خودمان تنظیف کنند. آن میان دستخط مرحوم ابوی سالار الدوله ، عموی عظیم الشانمان جناب مستطاب جننت مکان خلد آشیان شاهنشاه همایونی مظففرالدین شاه را در صندوق قدیمی مهد علیا یافتیم. عموی مرحومم به توبیخ و تهدید پسر عمو - سالار الدوله هممت گماشته و بسی غضبناک بوده اند. دستخطط همایونی را اینجا میآوریم که سند شود و مردم عبرت بگیرند که هیچ خطایی به حساب پدر و فرزندی و انتسابات خونی ماستمالی نخواهد شد. رسم الخطط اصلی عینا ملحوظ گردیده است:
هو:
سالاروالدوله – انشاء الله احوالت خوب است. عریضه ی شما را ملاحظه کردم. در باب عمل تنبیه بیرانه وند چه کردید؟ از قراریکه شنیده ام والی پشت کوه را مرخص کردید و وجهی از بیرانه وند ها گرفته اید. می خواهید این عمل را به ماستمالی تمام بکنید بحق خدا و بذات پاک حضرت خنمی مرتبت صلوات الله علیه قسم است که اگر چنین عملی بکنی چنان تنبیه از تو بکنم که عبرت همه ی مردم شود. یعنی چه تو اینقدر خر هستی مرذه شور آن ترکیبت را به برد.واقعا خر قریبی (قربانش بروم غریب منظورش بوده و از شددت غیظ دیکتاسیون را هم از یاد برده اند – فخرالملوک) هستی این را بخدای واحد قسم است که ترا میآرم همین جا نگاه میدارم تا از گرسنگی بمیری اینقدر بتو می نویسم که کار خمسه شما هنوز فراموش نشده است که این گندکاریرا بار آورده اید.
...این قصصه را آویزه ی گوش کنید تا الباقی ماجراهای این فصل نو را باز گوییم.
...همین.
... و چون پیژامای دویُم را با همین دستهای مبارک بر قامت شازده پرو نمودیم و شازده هم حیا را خورد و آبرو را سر کشید و آمد در اندرونی ما و با همان پیژامای دویُم بر مخده و پشتی لمید و کاتب البلاغ هیز چشم دریده را فرمود تا انشا کند که شازده حرمسرا می خواهد ولی نمی تواند...
که اگر آن شب تا به سحر سوزن بر چشم نمی زدیم و شماتت خاله خانباجی های عمارت بلد مصغر غربیه را به جان نمی خریدیم که بانو را چه به دوخت و دوز،آنهم شلوار دویُم و به حرف دایه گوش جان می سپردیم که :
دوختن پیژامای نو برای شازده تا هنوز آن اوولی را کِش بر جای و ستر عورت بر پاست، شگون ندارد.
حالا نباید اشکدان به دست و وامصیبتا گویان در اندرونی لب حسرت به دندان بگزیم و دست ندامت بر پشت دست فرو آوریم و ناله سر دهیم که :
خود کرده را تدبیر نباشد...
...
از روی غضب و غیظ روز از شب نمی دانم حالا رقم سنه و برج از ما می خواهید؟
و چون سودای تحصیل علم در فرنگ خواب ناز از چشمانمان ربود و هوای تفرج در باغات جرمن و انگلیز و نظاره ی گالری های ونیز و نیویورک در سرمان افتاد و رخسار زرد بگشت و دیپرسیون بر جانمان بیفتاد عزم بر تحصیل زبان اجنبی کردیم باشد که خاطرمان را فرح افزاید. پس به جانب انیستیتو اندر شدیم که زبان این زبان نفهم ها را فراگیریم و پدر تاجدارمان را خرسند سازیم. پس در همان بلد مصغر غربیه فرمان دادیم تا فراشان و عمله ی دربارانیستیتو را آب و جارو کنند و مخده و تخت و قلیان مهیا کنند و فرش بگسترانند که قصد جلوس در آن عمارت را داریم. پس قبل از ظهر وسمه بر ابروان کشیده و خال بر گونه گذاشتیم و چارق به پا کردیم و شلیته و تنبان به بر کشیدیم و لچک به سر کردیم و در معیت ندیمگان و خواجه ی اندرونی به آن سرا وارد شدیم و تا صلات ظهر کسب دانش و معرفت نمودیم و چون عزم بازگشت نمودیم شازده را در میان راه منتظر یافتیم. پس بفرمودند که نگران شدیم و آمدیم تا روز اول در معیت خودمان به عمارت بازگردید. پس کلیه ی رعایا و فراشان را مرخص نمود و جارچیان در سرتاسر ممالک محروسه ی بلد مصغر غربیه احوال را دو نفره جار زدند. ما نیزاشک شوق از چشم بیفشاندیم و بوسه بر لپ های مبارکش زدیم و دستهایمان را حایل شکم مبارک حلقه کردیم و دلخجسته ازین اتفاق میمون و این عنایت ملوکانه و طبع ظریف با شازده همراه شدیم. پس شازده درشکه ی کرایه خبر کرد و درشکه چی را فرمان داد تا به تاخت ما را به جاده ی شمیران و عمارت سینماتوگراف خانه ی فرهنگ برساند. پس غدای فرنگی* بگرفت و به جای قلیان بعد از ناهار هم فرمان داد تا دسر فرنگی** بیاورند که ما برای آن میمیریم و اینچنین ما در معیت شازده اولین سینماتوگرافخانه ی شازده و فخرالملوکی را در نخستین روز یادگیری زبان فرنگی دیدیم و در اینجا ثبت نمودیم تا آیندگان بدانند که شازده در راه پیشرفت و آبادی علم و تحصیل خاندان سلطنتی چه فداکاریها و از خودگذشتگیها که ننموده است***.
*بعدالتحریر اولیه: مراد از غذای فرنگی همانا تکه های نان قطعه شده در مطبخ بقالها می باشد که سندویچ یا کلاب نامند.
**بعدالتحریر ثانویه: مراد از دسر فرنگی کرم کارامل می باشد که در خاندان همایونی ما علاقه به آن چون تاج و تخت موروثی است. شاهد این مدعا نیز علاقه ی مطرب الممالک و بانو(دخترک – امان از این فرنگ رفته ها) به این دسر می باشد که صراحتا بدان اعتراف نموده اند.
***بعدالتحریر ثالثه: در شان آستان ملکوتی شازده و فخر الملوک نبوده و نیست تا با رعایا در سینماتوگرافخانه یکجا بنشینند و شاهد بی ناموسیها و گستاخیهای آنان باشند ولی شازده این ننگ بر جان خرید تا فخرالملوک را با فرهنگ زندگی عوام در فرنگ آشنا کند .
بعدالتحریر رابعه: ما را که فخر الملوکیم تحصیل زبان اجنبی بس خوش آمده است به مدد شازده... .
بعدالتحریر خامسه: پس چون جارچیان ایرانسل مادر را خبربردند که ما قصد سینماتوگرافخانه داریم خاطرش پریشان شد که نکند شازده ما را پیش از تحصیل علم به آن مکان کفر و الحاد برده و عنقریب قصد حرام کردن شیرخشک های قوطی ای بر ما که فخرالملوک باشیم را داشت که جارچی ایرانسل را گفتیم پیغام ببرد و شرح فداکاری شازده را به تفصیل بازگوید تا مادر از خون ما و آن قوطی های منحوس بگذرد که بحمدالله گذشت.
شازده را امروز خلق خوش حاصل آمد. هزار مرتبه شکر، باریتعالی را که آن احوال بد یمن و نامبارک که خاطر شازده را مکدر نموده بود برطرف شد و بار دیگر صدای خنده ی شازده در این سرا پیچید. در مشایعت شازده به قلیون کِش خانه ی عمارت آ.اس.پ اندر شدیم و شازده هم با مزاح و مطایبه خاطر ما را مفرح نمود تا آینه ی دل از غبار پیشامد های نامیمون بشوییم. شازده فرمان داد تا گارسون قلیون کش خانه قلیان دو سیب همراه با دو پر نعناع و چای دست ساز بیاورد. هنگامی که گارسون بساط چای و قلیان حاضر کرد شازده با او نیز مزاح کرد و پسرک را انعام داد و ما را فرمان داد که ای بانوی ما که خال بر ابرو داری, چای بریز. و اینچنین بر ما دلیل آمد چون آفتاب صلات ظهر که خاطر شازده از ما مکدر نبوده است که ما را با این گونه صفات و مدحیات خطاب می کند. خدای را شکر کردیم و فرمان شازده را به جان پذیرفتیم و چای را برایشان مهیا کرده و به صحبت نشستیم و در راه بازگشت نیز شازده شخصا ما را مفتخر کرده و تا عمارت بلد مصغر غربیه مشایعت نمود.
بعد از تحریر: ما را خود بر احوال خود هیچ اطلاع نیست. بدان علت که در خانه ی پدری به خور و خواب مشغولیم و میوه را اگر مشقت پوست گرفتن باشد تناول نخواهیم کرد اما نمی دانیم این خنده ی شازده با دل ما چه ها می کند که اینچنین برایش چای می ریزیم و سیب پوست کرده به دهانش می گذاریم و بسی لذت می بریم.از چشم شور جماعت نسوان مردکُشِ اجنبی و فمینیست چیان وطنی دور بماند انشاالله.
خدمت خاهر عزیز تر از جانم فرنگیس آغا
اگر از احوالات ما خواسته باشی ملالی نیست جز حسرت دیدار روی همچون ماه شما. چند صباحی است که مادر بیقراری می کند و از روزگار شکوائیه دارد که هیچ کاغذی برای ما نفرستاده ای و از احوالات تو ومعیر الممالک بیخبر مانده ایم. هر روز به قاعده ی ده اشکدان اشک می ریزد و رخ چون گلش پژمرده شده و سویی به چشمانش نمانده است. این کاغذ را برایت نوشتم که از احوال ما خبری بگیری تا دل از غبار نگرانی بشوییم.
زندگی ما را هم می دانی که خرابتر از آخرت یزید شده است. شازده اذن به تغییر منزل داد و اسباب و اثاث را به عمارت آرودیم. می بینی که هنوز رخت و بخت پهن نکرده ایم و دیوارها لخت و عور است. همین تصویرهایمان را هم شازده ابرام کرد تا بر دیوار اینجا بنشانیم که من را هیچ حوصله و خجسته دلی نمانده است. خوشدل بودم به تغییر منزل که شاید گشایشی در خٌلق شازده پدیدآورد که آن هم حاصلی نداده است. امروز سحر کج خٌلق و مثل شیر شرزه خشمگین از بستر برخاست و همه ی رعایا و نوکرها را مرخص کرد و تا دم ظهر هی با مطرب الممالک به زبان فرنگی چیزهایی گفتند و راه رفتند. مطرب الممالک هی به ایطالیایی چیزهایی می گفت و هی شازده سر تکان می داد و به گمانم دست آخر هم به آنچه می شنید رضا نداد. بساط کباب و شراب را که آوردند هم مطرب الممالک هیچ نخورد از غیظ. نمی دانم بین این دو چه پیشامدی حادٍث شده که اینچنین خاطرشان را مکدر کرده است و خاب و خوراکشان را برده است. خشم شازده به اندرونی هم رسید. وقتی برای قیلوله ی بعد از نهار مطرب الممالک را مرخص کرد و به اندرونی آمد از قلیان و خواجه ایرادی گرفت و چنان قشقرقی برپا کرد که هفت خانه آنطرفتر را خبر شد لابد. خواجه و بساط قلیان را بیرون انداخت و چای را هم که همیشه می گفت بانو چای بریز که چای های بانوی اندرونی عطردیگری دارد لب نزد. درشکه چی را خبر کرد و تاس و دولچه ی بانو را که خواهر بیچاره ات باشد دست درشکه چی داد و ما را روانه ی منزل پدری کرد. هر چه عجز و التماس کردم که بگذار من هم بمانم شاید که فرجی شود نپذیرفت. با چشم گریان سفارشاتی پنهانی به دایه داد و روانه مان کرد. غلط نکنم باز قصد سفر فرنگ دارد که دایه را همراهم کرده است و این آیند و روند مطرب الممالک هم برای همین مقصود بوده است. خاهر جان از غروب تا به حال یک چشم گریه و چشم دیگر خونبارم که چطور تحمل فراق شازده را طاقت بیاورم. این است که فعلا در عمارت بلد مصغر غربیه ی پدری ساکنیم. زیاده عرضی نیست تا فردایی که اخبار خوش و احوال مفرحتری پیش آید .آمین.
قربانت شوم فخرالملوک
رمضان سنه ی ۱۴۲۹ عمارت بلد مصغر غربیه