|
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
|
فخرالملوک میگوید "به خاطر یکجا نشستن دائمتان است" و مامانمان نیز حرف ایشان را میزند! هر چه ایشان را میگوییم روز یکشنبهای خدمه و فراشان را فرستادیم در منزل استراحتی بکنند و از این رو مجبور شدیم عملیات نظافت و جابهجایی لوزم را خود شخصاً با دستان مبارکمان انجام دهیم و سبب کمر دردمان این است به گوششان فرو نرفت که نرفت. گویی قدیمتر ها خیلی تحرک داشتیم و حالا نداریم...!
این را نیز نگاشتیم بهر ثبت در تاریخ که مردم بدانند شازدهها نیز به دردهای جگرسوز دچار میشوند!
۲۶ جانویة الحرام
وای بر ما که مملکت خویش و فخرالملوک عزیزتر از جانمان را رها کردهایم و با این جوجه فکلی آمدهایم در فرنگ تا درس و مشق کنیم. خدا ما را به سلامت دارد از دست این مطربالممالک و شیطانهایش!
آهای جماعتی که در مملکت ما نشستهاید. چه خبر است؟ حبیبالملک کمتر مینویسد چرا همی آیا؟ خان دراک را چه حال افتاده است؟ بیطار باشی چرا راپورت نمیدهد؟ فخرالملوک را چه شده که اینجا را مورد آپدیتیزاسیون قرار نمیدهد؟ شما چرا همگی ساکت شدهاید ناگاه آخر آیا؟!! یکی ما را از دست این مطربالممالک و شیطانهایش نجات دهد.
یکشنبه هفدهم ژانویةالحرام!
از عادات غریب این اجنبیان، این است که در شب سال نویشان حتماً باید تکه لباسی به رنگ قرمز بر تن داشته باشند. میگفتند نشانهء شانس و عزت در سال جدید خواهد بود. خرافاتی هستند پدرسوخته ها!! مزاح فرمودیم!
جالب اینجا بود که ما را کمی کاویدند و وقتی دریافتند که بر تنمان لباس سرخ نداریم به زور و اجبار میخواستند ما را به آن مزین کنند که نپذیرفتیم و اصرار ورزیدیم که پوشیدن لباس سرخ در شان ما که خان هستیم، نمیباشد. این شد که اورستالسلطان اصرار ورزید تا دست کم لباس زیرمان سرخ باشد که با اخم و تهدید ما مواجه شدند و فهمیدند با ما نباید شوخی های ناموسی کنند!
اجنبیان در شب سال نو عدسی میخورند و آن را نشانهای برای رسیدن به مال و منال میدانند؛ مفرح این است که هر سال نیز کمتر از سال قبل به مکنتی میرسند و جالب تر آنکه با این وجود از این کار دست نمیکشند! به هر حال آشنایی با خان ولایت لچّه برایمان بد نبود. دوری از یار و دیار را کمی برایمان قابل تحمل میکند حضور ایشان و بانوی محترمهشان.
به هنگام بازگشت به منزل نزدیک بود به روی برفها کمی سر بخوریم و باسنمان دچار شکستگی شود که البته به حمدالله از آنجایی که چربی در بدنمان به وفور یافت میشود آسیب جدی به ما و باسن مبارکمان وارد نشد. خدا را شکر میکنیم!
مرقوم به دوم جانویةالحرام ۲۰۰۹
* از ولایات جنوب ایطالیا! عکس
اینجا هر روز اتفاقاتجاتهای بسیار میاوفتد که ما را کمی ِ وقت و اعصاب و تنبلی ذاتی مانع از این است که هر روز بنگاریم. این را نیز نبشتیم تا دیگران بدانند که ما حالمان خوب است و ملالی نیست جز...!
* امپورتانت به زبان اجنبی یعنی "مهم"!!!
مرقوم به هفدهم دسامبرالحجه ۱۴۲۹ هجری قمری!
شب را نیز با همراهی فخرالملوک در قلیانکش خانهء عباس آباد به سر بردیم و پس از مدتی مدید قلیانی چاق کردیم که بسی به ما چسبید. رعیتان و مخلصان و چاکران حاضر به امر غارسونی نیز سنگ تمام گذاشتند و بسیار کول و نایس تشریف داشتند و برای ما و فخرالملوک عملیات جات های محیرالعقول بسی اجرا کردند که ما را خوش آمد و بانو را کمی از ترس به خود لرزاند. باید کمی به فخرالملوک بیاموزیم که اینگونه عملیات جات های رعیتان غارسون نشان، در واقع نشان از عمق ارادت و چاکری ایشان دارد و اگر به هنگام گذاردن چای در دستان مبارک ایشان، استکان را نگاه داشته و نعلبکی را کج میکنند و دوباره به حالت اول برمیگردانند، آن هم در کسری از ثانیه، نباید بترسند و باید واقف باشند به رموز قهوهچی گری که خوشبختانه هنوز در برخی از امکنهء طهران نیز امکان ظهورشان میرود.
مرقوم به ۱۹ نومبرة الحرام ۲۰۰۸ میلادی
از آن سو، فخرالملوک نیز بیکار ننشست و خواجهء اندرونی را فرمان داد تا آرتیست فیلم را از روی همان پرده پایین کشند و بدون توجه به ناله ها و گریه های پگاه خاتون و تماشاگران حاضر در سینما که دو تومان پول داده بودند تا آرتیست بازی های ایشان و دیگر ضعیفهگان حاضر در این نمایش را ببینند، ایشان را کشان کشان به صحن ورودی اندرونی بردند و امر کردند تا ایشان را ابتدا حسابی فلک کنند و پس از ۴۷ ضربه شلاق ایشان را راهی سیاهچال کردند.
کمی بعد، خبر رسید که طیارهء اختصاصی ما حامل آن هنرپیشهء اجنبی موطلایی از ولایات غربیه وارد خاک مملکت طهران گشته و ایشان را کت بسته تحویل ما دادند. وقتی چشممان به جمال ایشان افتاد و آن ابرو های همیشه متمایل به بالا و آن چشم های نگران و خونسرد را دیدیم دلمان برایش سوخت و امر کردیم بدون فلک شدن، او را به سیاهچال ببرند که بردند تا ما هم به فخرالملوک نشان دهیم که شازدهء گنده و باحالی هستیم و در عین صلابت، از رأفت نیز کمی بو برده ایم؛ باشد تا ایشان نیز یاد بگیرند.
هنگامی که هر دوی ایشان را به سیاهچال اندرونی ارسال کردیم کمی دلمان آرام گرفت و بعد از آن بی توجه به اتفاقاتی که افتاده بود، به گپ و گفت با فخرالملوک پرداختیم و از نیروی عشق و نور مهتاب و باران پاییزی و ابرهای متحرک سخن راندیم و عین خیالمان نبود که آن دو بیچاره، بی خبر از همه جا در سیاهچال چه حال دارند!!
باید فکری به حال این اندرونی بکنیم که حساب و کتابش دارد از دستمان به شدت بیرون میشود. شاید بد نباشد از همین ابتدا، اتفاقاتجاتِ پایانی سریال را به ایشان بگوییم تا از صرافت ادامهء آن منصرف گشته کمی از نامهربانی های اخیرشان دست بردارند! چه معنی دارد بانوی اندرونی را نیت بر آن استوار باشد تا خود را لاغر کند تا کمی شبیه به جنیفرالزمان غارنر گردد؟ مگر ما خود در این اندیشه هستیم تا خود را شبیه به "مایکل وان" کنیم؟ مگر اساساً میتوانیم ۵۰ کیلوی نازنینمان را کم کنیم و صورتمان را لاغر کنیم و لنز چشم روشن بگذاریم و زلفهایمان را زرد اندود کنیم؟
وقتی ما نمیتوانیم، بهتر است فخرالملوک هم نتواند!
آه ای فخرالملوک؛ ما همین هیبت بی مثال شما را بیشتر میپسندیم تا حرکات آغروباتیکِ سیدنی بریستو!
* سریال ایلیاس با هنرنمایی جنیفرگارنر در نقش سیدنی بریستو که سریالی مهیج، با مضمونی نیمه تخیلی از همون اکیپیه که الان مشغول به ساخت سریال لاست هستند. اطلاعات بیشتر--->
امروز که در صندوقخانهء جد مرحوم بزرگوارمان به سیاحت مشغول بودیم، سندی یافتیم مکتوب، که نشان از حضور همیشه در صحنهء جد عزیزمان در زمینهء وبلاغنویسی داشت. ایشان در سالهای تیرهء زمان پهلوی اول، از روی دلتنگی دستی بر قلم داشتند و هرازچندگاهی اپساطی مینوشتند من باب وضعیت خوانین و رعیت ها و گاهی از بانویی زیباروی یاد میکردند که دل به او همی داده بودند و گاهی نیز از میان آن همه گرفتاری های مختلف، با کلفت خانگی (که شمسی خاتون نام داشت) شوخی و مزاح میفرمودند و آن گلواژه های بی نظیر را در دفتر نارنجی ِ رنگ و رو رفتهشان ثبت میکردند.
بعض اوقات نیز به سینماتوغرافخانهء اندرونی مبارکهشان میرفتند و آن همه اپراریزی های آرتیست ها و آکتوهای مهم آن دوران را تماشا کرده از برایشان نقدها و تحلیل هایی مینوشتند این هوا....!! گاه گداری هم سخنی میگفتند من باب مشکلات جامعه و هنر و نظریاتی میدادند که بعدها دستمایهء اعتقادی اجنبی هایی چون آدورنو و لوی-استراوس قرار گرفت!
این بود که وقتی این همه شکوه و هیبت را در پیشینه و عقبهء خود مشاهده نمودیم، خونمان به جوش آمد و تصمیم گرفتیم از این حقوق حقه دفاع کنیم. چرا که ایشان از زمان خود بسیار جلوتر بوده اند و حتی اندیشهء ثبت یک هاست و دومین با نام "ویوا قجر آنلاین دات کام" را نیز در سر میپرورانده اند.
اینها را نبشتیم تا نگویید در زمینهء بلاغنویسی از ما پیشکسوت تر هستید! ما خودمان به حسین درخشان آموزاندیم چه کند در زمینهء بلاغنویسی و ما خودمان برایش در بلاغ اسپاتِ ملعون حساب باز کردیم؛ یعنی بلاغ راه انداختیم اما او با زیرکی همه چیز را به سود خود خاتمه داد تا ما دستمان بماند به جاهایی که از گفتنش شرم داریم!
البته خیال بد نکنید، منظورمان حنا بود!
اینها را گفتیم تا بگوییم چرا قصد داشتیم تا کیمیاگر خاتون را به مدت هفت شبانه روز در سیاهچال اندرونی بیاندازیم که آبجی محترمهشان از طریق پیام رسان های ایرانسل، دست به دامانمان شدند و یادآوری کردند که ایشان از طرف مادری خود همی شازده میباشند و درست نیست که ما با خویش و قوممان چنین رفتاری پیش گیریم. این شد که الطاف ملوکانهمان را همراه ایشان کردیم و از شر این کار گذشتیم. اما این ها را باید مینوشتیم تا مایهء عبرت قرار گیرد و همگان بدانند ما شازده ای هستیم بسیار ترسناک!!
مرقوم به شوال ۱۴۲۹.
این بود که دستور دادیم آن پدسسوختهء ترک را بیاورند و فلکش کنند تا مایهء عبرت دیگران شود و دیگر با بلاغرولینغ محبوب ما شوخی ننمایند. البته ادیب باشی توضیحاتی مبسوط به عرض رساند من باب اینکه بلاغرولینغ از وباسیت قدیمی است و مورد استفاده اش کمتر شده است و بهتر است شازده به قول خودِ چشم دریده اش، آپ تو دِیت باشد و از غوغل ریدر استفاده کند. امر کردیم او را برای سه روز به سیاهچال بیاندازند تا ادیب باشی اولاً عفت کلام را حفظ کند و از پی پی کردن غوغل ها در برابر شازده سخن به میان نیاورد و در ثانی به حفظ سنت ها اهمیت دهد و بداند که هیچ ترفند و دسیسه ای محبوبیت بلاغرولینغ را در نظر شازده کمتر نخواهد کرد.
مرقوم به شوال ۱۴۲۹ هجری قمری!
پهلوانان این ورزش البته بسیار جوجه مامانی و ریزاندام بودند و ما مرتب از پوریای ولی یاد می کردیم و اینکه پهلوان هم پهلوانان قدیم! البته مطرب الممالک ما را یادآوری کردند که اینها فوتبالیست هستند، نه پهلوان ولی برای ما که شازده باشیم ورزش، همان زورخانه است و ضرب و آواز مرشد و کباده و میل!
به هر روی نشستیم و تماشا کردیم و خیلی زور زدیم تا بفهمیم این همه آدم سرخ پوش و آبی پوش از چه روی اینچنین به دنبال یک توپ می دوند. با خود گفتیم برای مسابقهء بعد مقرر خواهیم کرد نفری یک توپ به همهء آنها بدهند تا این همه پهلوان سرکار نروند. البته مطرب الممالک یادآوری کردند که این قاعدهء فوتبال است و گریزی از آن نیست؛ که ما را سخن ایشان خوش نیامد و خواستیم فراشباشی را بگوییم که امر به فلک کردنشان بدهد که جوانک آبی پوش کاری کرد که بعدها فهمیدیم نام آن، گل زدن است و عبارت است از قرار دادن همان یک توپ ناقابل در دروازهء حریف. اینجا بود که مطرب الممالک بسی غمزده و مایوس گوشه ای نشست. وقتی دلیل غمگین بودنش را پرسیدیم توضیحاتی عرض کرد من باب اینکه "الان آن توپ در دروازهء سرخ هاست و به همین دلیل ما عقب افتادیم!" ما هرچه اندیشیدیم نفهمیدیم از چه روی ایشان تا این اندازه مضطرب و پریشان احوال شده اند؛ چرا که به هر حال آن توپ را از دروازه بیرون آوردند و بازی ادامه یافت اما مطرب خانِ ما همچنان ناراحت و اندوهناک بود. دلمان برایش سوخت و فراش باشی را امر کردیم سر آن بنده خدا که به تیم مورد علاقهء مطرب الممالک گل زده است را از گردن جدا کند و برایمان بیاورد که ایشان موارد امنیتی و کشوری و حضور سرداری به نام رادان و ژنرالی به نام امیرخان را مورد بهانه قرار داد و ما را از این وسوسه منصرف کرد و توضیحاتی داد من باب اینکه حاکم کرمان را این عمل خوش نخواهد آمد چرا که آن جوانک کرمانی است.
در ادامه ما خیلی سعی کردیم مطرب الممالک را دلداری دهیم و دقیقاً هنگامی که داشتیم برایش از مزایای اخلاق پهلوانی و رقابت در زمین و رفاقت در هوا صحبت می کردیم دادش به آسمان رفت و از خوشحالی مانند ملخی که یکی از قسمتهای ناموسی اش را فشار داده باشند از جا جهید و شروع کرد به شادی کردن. خوشحال شدیم از اینکه توصیه های ما در ایشان موثر واقع شد اما کمی بعد شستمان خبردار شد که شعف ایشان از گُلی بود که میز علی خان کریمی با ضربهء کله وارد دروازهء آبی ها کرد. این بود که خوشحال شدیم از خوشحالی ایشان و امر کردیم زنندهء گل و خورندهء گل را بیست سکه اشرفی طلا در سینی جواهر نشان ببرند.
تنها موردی که نظرمان را بسیار مخدوش کرد صحبت ها و راپورت های جواد خان نحیف البدنِ خیابانی بود که یک بند مزخرف می گفت و مطمئناً در اولین فرصت او را به سیاهچال خواهیم افکند. باشد تا مایهء عبرت دیگران شود!
بعد التحریر: امر کردیم ختم الدوله و زوجه شان را به یمن سالروز میلاد زوجهء گرانقدر و استقلالی شان از سیاهچال بیرون آورند چرا که پنجشنبه شب بسیار به ما خوش گذشت. صبیهء ایشان نیز به دلیل ارجاع پارتیتور های مطرب الممالک از زیر فلک بیرون آمد البته به صورت تعلیقی؛ چراکه از کورکسیون های وعده داده شده خبری نبود و تنها نسخهء دستنویس را بازگرداند. تا هفتهء بعد ایشان را امان داده ایم. اگر نیاورد جایش در سیاهچال اندرونی خواهد بود!
سفر خَش بود و همراهان مست و ما دیوانه و بهتر است بیش از این در باب مستی و راستی بعضی از خوانین نگوییم که خود حکایتی است پر آب چشم، نه از فرط گریه که از شدت خنده!
نکتهء مهم این سفر، راهنمایی دراک الممالک شیرازی، خان خانانِ دراک بود من باب علم کردن سیاهچاله ای در اندرونی مبارکه تا من بعد از این، تمامی رعیتان و حتی خوانینی که به ساحت مطهر و ملکوتی ما اسائهء ادب کرده اند را بفرستیم آنجا لای دست فراشان تا حالشان کمی جا بیاید. این توصیه ما را بس خوش آمد و با فخرالملوک نیز در این زمینه صحبت ها کردیم و وی نیز پذیرفت و فردی از خویشان خود را به دلیل حمایت های بی شائبه اش از ما که شازده باشیم پیشنهاد کرد که ما با مناعت طبعی مثال زدنی نپذیرفتیم و قراردادی بین ما و فخرالملوک مهر و موم شد در این باب که هیچ یک از بستگان درجهء اول را در سیاهچال نیافکنیم و اینگونه شد که مردسالاریِ شازده حداقل این بار به نفعش به اتمام رسید!
ولی در مورد خانوادهء ختم الدوله که بنا بود روز پسین سفر، شازده و ملازمان را همراهی کند و نکرد، اتفاق نظری پیدا شد من باب ارجاع تک تک اعضای آن به سیاهچال. این بار هم البته شازده با عطوفتی مثال زدنی از سر رافت و لطف، دستور داد تا صبیه ایشان را البته به سیاهچال نفرستند چرا که ایشان خود دوست میداشتند که در ییلاق اندرونی حاضر باشند برای دستبوسی و معاینهء ماهانه از شازده و فخرالملوک ولی ابوی ایشان که باید نام فراخ الدوله را به جای ختم الدوله برایش در نظر بگیریم مخالفت همی نمود و نعلین ستور و خستگی درشکه چی را بهانه کرد تا از حضور در معیت شازده سرباز زند. برای طبیب باشی صبیهء ختم الدوله نیز مقرر شد تا به فلک کردنشان بسنده شود چرا که به هر حال عضوی از آن خاندان است.
این شد که اولین میمهانان این سیاهچال همانا حتم الدوله و آلوچه خاتون شدند تا من بعد از این از دستورات شازده سرپیچی نکنند. کمی با رعیتان در آن سیاهچاله باشند ایشان را بهتر است.
مرقوم به تاریخ ۲۸ رمضان سنهء ۱۴۲۹ هجری قمری
بعد التحریر: یادداشت دراک الممالک را در باب آن روز دیزی خوران در سرکنسولگری ایشان مطالعه کنید!
فخرالملوک بانو بسیار اصرار داشتند تا نام این گربه را بگذاریم "هویج" اما از آنجایی که ما اصولاً حرف جامعهء نسوان را نباید بپذیریم و از آنجایی که قصد کرده بودیم تا سنت پیشینیانمان را حفظ کنیم و یادی کرده باشیم از جدّ بزرگوارمان، حضرت همیشه حاضر در شیشه های قلیان ایرانی، نام او را گذاشتیم "ببری خان".
باشد تا جد بزرگ از ما راضی باشد و امید آنکه زنان اندرونی* نیت بر این استوار نکنند تا مانند پیشینیانشان او را از روی حسادت سر به نیست کنند.
* بعد التحریر اولیه: منظور از زنان اندرونی تنها شخص بانو فخرالملوک می باشد.
* بعد التحریر ثانویه: ما می خواهیم که سنت پیشینیانمان را حفظ کنیم و مانند آنها حرمسرا داشته باشیم اما نمی توانیم!!
* بعد التحریر ثالثه: خواستن لزوماً همیشه توانستن نیست. این را مطرب الممالک یادآوری کردند.
* بعد التحریر رابعه: ما مزاح می کنیم؛ شما جدی نگیرید!
رعیتان تلفونچی را فرستادیم تا از ایشان خبری بگیرند که بعد از قربان صدقه رفتن های بسیار و ناز کردن های فراوان از طرف ایشان، عاقبت قرار بر این شد که ایشان را حوالی یکی از میدان های شمیران زیارت کنیم. اما در این بین مشکلی افتاد که ما و مطرب الممالک هر چه کردیم نتوانستیم گره از آن باز کنیم و آن اینکه بانو فخرالملوک پیش از دیدار با ما در پی کاری خصوصی و شخصی قرار است به یکی از امامزاده های آن حوالی برود که هرچه او را پرسیدیم غرض از این کار چیست، جوابی واضح ندادند و این شد که رگ غیرت شازده ایِ ما به طرزی بسیار نا میمون بیرون زد و دچار حسادتی شدیم بس عظیم از اینکه نکند دور از چشم ما نگاه رعیتی بر ایشان اوفتد.
البته وقتی ایشان از نگرانی ما وقوف حاصل کردند، ما را نیز به همراهی با خودشان دعوت نموده که ما تنها به یک "نه" قاطع بسنده کردیم چرا که غرورمان را مجروح و عزت نفسمان را دستخوش تغییراتی ناگهانی یافتیم و این شد که برای دیدار ایشان باید اندکی بیش از پیش صبر و شکیبایی به خرج دهیم و این برای ما که شازده هستیم و متولد برج حمل اصلاً و ابداً کار آسانی نیست.
شب را نیز قرار است در معیت دراک الممالک و زوجه اش سولماز خاتون به صرف کباب و قلیان راهی فرحزاد شویم و نیک می دانیم که اگر رعیتان همیشه مزاحم و چاکران و مخلصان همیشه متملق درباری اجازه دهند، می تواند شبی بسیار نیکو باشد و ما را از این مالیخولیای دو سه روزه شاید رهایی بخشد. باشد تا ببینیم!
۱۸ رمضان سنهء ۱۴۲۹ هجری قمری
اما زوجه دراک الممالک ما را در این امر بسیار تشویق نمود و برای ما و فخرالملوک آرزوی سعادت کرد. تازه از قول ایشان باید یکی از لپ های سلطان بانو را نیز ماچ کنیم که زیاده بی ناموسی است و ما را بر آن قصدی نیست. دیگر دلیل بر عدم پذیرفتن ما در اجرای خواسته شان این بود که ایشان مشخص نفرمودند کدام لپ و ما نمی خواهیم در گیر و دار لپ چپ و راست گرفتار بازی های سیاسی روزگار بشویم. ما اگر به شازده بودنمان ادامه دهیم کاری کرده ایم کارستان.
امروز راس کرده بودیم* کمی اسباب سرخوشی و فرحبخشی برای خود فراهم آوریم و این شد که نشستیم به تماشای دو سه فیلم که از میان آنها این "ناصرالدین شاه آکتور سینما" بدجور به ما چسبید. البته این میزمحسن خانِ مخملباف خوب اجداد ما را به سخره گرفته بود ولی به هر حال مایهء نشاط ما گشت و کمی نیز باعث شد تا عبرت بگیریم و به حرف سینماتوغرافچی جماعت گوش نسپاریم وگرنه آخر کار باید با صدای بلند اعلام کنیم "من گاو مش حسنم!"
*راس کردن به معنای قصد و ارادهء انجام کاری است. برداشت بد نکنید ای منحرفان!
۱۴ رمضان سنهء ۱۴۲۹ هجری قمری
عصبانیت های دیروز کمی فروکش کردند و اکنون احوالاتمان کمی بهتر است اما رسیدگی به امور مملکتی دائماً برایمان اضطراب و ناآرامی به همراه دارد.
بد نیست تا رعایا و خوانینی که بهشان افتخار داده ایم و ملقب شان کرده ایم به اسامی زیبا، صلهء رحم را به جا اورند و حالی از ما بپرسند. می دانیم که افراد زیادی هستند که پول و اشرفی های بسیار در سینی های نقره و طلا پیشکش آورده اند و در انتظار این هستند که آنها را لقبی دهیم تا من بعد از این از خوانین و رعایا به حساب آیند. چاکران و فراشان در حال بررسی هستند و امید است در اسرع وقت به تقاضایشان رسیدگی شود. اگر کسی هست تا آرزوی خان بودن در سر می پرورد، ما را از نیت خویش مطلع سازد تا امر دهیم به تقاضایشان رسیدگی شود.
فعلاً فرمایشی بیش از این نیست. مرخص می فرماییم.
۱۳ رمضان ۱۴۲۹ هجری قمری
امروز نیز نه قیلولهء خوبی در کار بود و نه قلیان چاقی. مستخدمانِ یهودی مسلک از پی روز تعطیلشان در خدمتمان نیستند. پدرسوخته ها را باید بدهیم گوشمالی شان کنند تا زین پس به روز شنبه، مسلمان و به جمعه مسیحی شوند وگرنه ما همواره بی چای و قلیان خواهیم ماند.
فرمایشی نیست.
۱۲ رمضان سنه ۱۴۲۹ هجری قمری
پس عجالتاً مرخصتان می کنیم.
۱۱ رمضان سنه ۱۴۲۹ هجری قمری