تبليغاتX
اندرونی
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
کمر مبارکمان درد می‌کند! نمی‌دانیم چرا نمی‌توانیم عین آدمیزاد راه برویم و مجبوریم کمی رو به جلو خم شویم به هنگام قدم زدن!
مطرب‌الممالک می‌گوید شبیه چارلز برانسون و جان وین راه می‌رویم! اول ما را خوش آمد؛ هر چه باشد آرتیست‌های وسترن ولایت آمریکا برای خودشان برو و بیایی داشته‌اند اما هرچه باشد به هیچ روی در حد و اندازه‌های شازده‌ایِ ما نبودند.

فخر‌الملوک می‌گوید "به خاطر یک‌جا نشستن دائم‌تان است" و مامان‌مان نیز حرف ایشان را می‌زند! هر چه ایشان را می‌گوییم روز یکشنبه‌ای خدمه و فراشان را فرستادیم در منزل استراحتی بکنند و از این رو مجبور شدیم عملیات نظافت و جابه‌جایی لوزم را خود شخصاً با دستان مبارک‌مان انجام دهیم و سبب کمر دردمان این است به گوششان فرو نرفت که نرفت. گویی قدیم‌تر ها خیلی تحرک داشتیم و حالا نداریم...!

این را نیز نگاشتیم بهر ثبت در تاریخ که مردم بدانند شازده‌ها نیز به دردهای جگرسوز دچار می‌شوند!

۲۶ جانویة الحرام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 14:33  توسط شازده  | 

این مطرب‌الممالک هم به شدت ما را مورد آزار گاه و بیگاه خود قرار می‌دهد! جداً لازم است برایش سیاهچال یا فلک در نظر بگیریم اما چه فایده که در ولایت اجنبی از دم و دستگاهی که در مملکت خود داشتیم خبری نیست.
این مطرب‌الممالک هر روز صبح زود و کمی پیش از آنکه ما از خواب بیدار شویم، مزقون‌نوازان را امر می‌کند تا بنوازند و یک سری آدم علّاف و بی‌کار را هم اجیر کرده که با هم بخوانند و داد و بیدادی راه بیاندازند که آن سرش ناپیداست! وقتی از اتاق خود بیرون می‌روم تا این جماعت مزقون‌چی رو تشری زنم، مطرب‌خان را می‌بینم که دارد قهوه درست می‌کند و اثری از دستهء موزیک نیست و صدا از دو قاب کناری تلفیزیون در می‌آید. جل‌الخالق! پدسّوخته آن همه آدم را انداخته آن تو تا سر صبحی بخوانند و بنوازند و نگذارند ما آب خوش از گلومان پایین رود.
وقتی باب شکایت باز کردیم و او را گفتیم آخر مردک این چه بساطی است راه انداخته‌ای که هر روز ما را با این اصوات نکره از خواب شیرین می‌پرانی؟ به ما می‌گوید مامور است و معذور و اینکه دارد روی موضوع خاصی تحقیق به عمل می‌آورد و باید این موسیقی اعصاب له کن را دائم گوش دهد!
از او دربارهء تحقیقش می‌پرسم و کمی توضیح می‌دهد. حوصله ندارم جزئیات از او بخواهم و به همان مزخرفاتی که می‌گوید بسنده می‌کنم. از او می‌پرسم حال این جماعت پنهان شده در آن قاب چه می‌گویند و چرا انقدر عصبانی هستند و داد و فریاد می‌کنند؟ اگر گلگی دارند خب عریضه‌ای بنویسند تا ما رسیدگی کنیم. که می‌گوید ایشان در حال پرستش شیطان هستند.
رنگ به رخسار نداریم. پرستش شیطان آن هم با این اصوات نکره؟ آخر این مطرب‌الممالک را چه می‌شود؟ تو گویی بسط نشسته در خانه و تنها به این اصوات دل بسته است. نکند پرستش شیطان نیت کرده است؟

وای بر ما که مملکت خویش و فخرالملوک عزیزتر از جانمان را رها کرده‌ایم و با این جوجه فکلی آمده‌ایم در فرنگ تا درس و مشق کنیم. خدا ما را به سلامت دارد از دست این مطرب‌الممالک و شیطان‌هایش!

آهای جماعتی که در مملکت ما نشسته‌اید. چه خبر است؟ حبیب‌الملک کمتر می‌نویسد چرا همی آیا؟ خان دراک را چه حال افتاده است؟ بیطار باشی چرا راپورت نمی‌دهد؟ فخرالملوک را چه شده که اینجا را مورد آپدیتیزاسیون قرار نمی‌دهد؟ شما چرا همگی ساکت شده‌اید ناگاه آخر آیا؟!! یکی ما را از دست این مطرب‌الممالک و شیطان‌هایش نجات دهد.

یکشنبه هفدهم ژانویة‌الحرام!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 15:40  توسط شازده  | 

پسین شب بود که مطرب‌الممالک تماس گرفتند و ضمن عرض ادب و دستبوسی به اطلاعمان رساندند که خان ولایت لچّه* که مدتی است در سرحدات شمال ایطالیا ساکن است، از ایشان دعوت نموده تا شب سال نوی مسیحی را در کنار ایشان و بانویشان بگذرانیم. ابتدا طفره رفتیم و بنا را بر سر درد و گرفتاری های مملکتی گذاردیم و سپس ادعا نمودیم مگر ما خودمان سال نو نداریم که باید سال نوی مسیحی را جشن بگیریم؟ اما از آنجایی که خان لچّه، خود به حضورمان شرفیاب شدند و رسماً از ما درخواست نمودند تا همراهشان باشیم، پذیرفتیم.
بعد از ساعتی نیز شال و کلاه کردیم و کالسکه و تاکسی خبر کردیم تا ما را نزد ایشان ببرند. شب مفرحی بود. خان لچّه نامی غریب داشت که تا به حال نشنیده بودیم. وی را اُرسته می‌نامیدند که بعدها برایمان گفتند که نام یکی از اساطیر یونانی است و ما هرچه اندیشیدیم نفهمیدیم یونان را با ایطالیا چه کار است که نامی یونانی برایش برگزیده‌اند؟ از آنجا که نام او در دهانمان نمی‌گشت او را ملقب کردیم به اِورست‌السلطان که نمادی باشد از اقتدار ایشان هرچند خدای متعال به ایشان بیش از یک متر و سی سانتیمتر درازی قد عطا نکرده‌اند و شاید گذاردن نامی چون اورست بروی ایشان کمی مضحک به نظر بیاید اما به هر روی ایشان را خوش آمد و همین ما را بس است.

از عادات غریب این اجنبیان، این است که در شب سال نویشان حتماً باید تکه لباسی به رنگ قرمز بر تن داشته باشند. می‌گفتند نشانهء شانس و عزت در سال جدید خواهد بود. خرافاتی هستند پدرسوخته ها!! مزاح فرمودیم!
جالب اینجا بود که ما را کمی کاویدند و وقتی دریافتند که بر تنمان لباس سرخ نداریم به زور و اجبار می‌خواستند ما را به آن مزین کنند که نپذیرفتیم و اصرار ورزیدیم که پوشیدن لباس سرخ در شان ما که خان هستیم، نمی‌باشد. این شد که اورست‌السلطان اصرار ورزید تا دست کم لباس زیرمان سرخ باشد که با اخم و تهدید ما مواجه شدند و فهمیدند با ما نباید شوخی های ناموسی کنند!

اجنبیان در شب سال نو عدسی می‌خورند و آن را نشانه‌ای برای رسیدن به مال و منال می‌دانند؛ مفرح این است که هر سال نیز کمتر از سال قبل به مکنتی می‌رسند و جالب تر آنکه با این وجود از این کار دست نمی‌کشند! به هر حال آشنایی با خان ولایت لچّه برایمان بد نبود. دوری از یار و دیار را کمی برایمان قابل تحمل می‌کند حضور ایشان و بانوی محترمه‌شان.
به هنگام بازگشت به منزل نزدیک بود به روی برف‌ها کمی سر بخوریم و باسنمان دچار شکستگی شود که البته به حمدالله از آنجایی که چربی در بدنمان به وفور یافت می‌شود آسیب جدی به ما و باسن مبارکمان وارد نشد. خدا را شکر می‌کنیم!

مرقوم به دوم جانویةالحرام ۲۰۰۹

* از ولایات جنوب ایطالیا! عکس

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 12:33  توسط شازده  | 

مدتی است که عزم جزم کرده‌ایم تا از دیار فرنگ کمی دیدن کنیم و این شد که مطرب الممالک را امر نمودیم تا ملازمان را همراه کند و خلعت آماده کردیم تا کمی در فرنگ به تحصیل علم و ادب مشغول شویم. مطرب‌الممالک نیز خود مدتی است در این دیار مشغول به مطربی و تحصیل علم مزقون نوازی و کریتیق می‌باشند که معلوم نیست چرا آن را عین اولاد آدم پیگیری نمی‌کند تا زودتر تمامش کناد.
در این میان دوری از فخرالملوک بسیار سخت و جانگداز بوده به طوری که ساعتی نیست که به یاد ایشان نباشیم و خون گریه نکنیم از این دوری. درد فراق بسی جانگداز تر از آنی بود که با خود می‌پنداشتیم اما باید سوخت و ساخت.
بیت:
ما و فراق یار و زبان اجنبی
ناید خوش در این ............
(جای خالی را خود پر همی کنید که ما باسن‌مان نمی‌شود و حوصلهء شعر و شاعری نداریم!)

اینجا همه چیز دیفرنت است؛ یعنی متفاوت است. بانوان بدون سرپوش هستند همانگونه که در نگاره‌ها و فیلم ها و انترنت می‌دیدیم. بسی عجبا که غیرت و مردانگی گویی در این ممالک و ولایات یافت نمی‌شود؛ تو گویی اساساً برایشان امپورتانت* نیست بانویشان را مرد نامحرم،  بی روسری و چارقد ببیند. دیگر از آن لباس های تنگ و چسبان و شلیته‌های آنچنانی و اینچنانی نگویم که انگار نه انگار ناسلامتی اینجا زمستان کمی زودتر رسیده است. آدم در حیرت فرو می‌رود و با خود می‌ماند چه گوید و چه شنود! 
اینها حتی حرمت اندرونی‌شان را نیز آنطور که بایسته و شایسته است پاس نمی‌دارند.  پاس که نمی‌دارند هیچ، حتی سایپا هم نمی‌دارند!
البته مطرب‌الممالک ما را یادآوری کردند که اینجا خانه ها آنقدر کوچک هستند که بیچاره ها جایی برای اندرونی و بیرونی ندارند و می‌بایست در این ذلت بمانند وگرنه دل‌شان می‌خواهد چون ما باشند، اما نمی‌توانند. طفلی ها... دل‌مان به رحم آمد و خواستیم از خزینه کمی به دولت ایطالیا بخشش کنیم تا به وضع مردمانش رسیدگی کند که منصرف شدیم و یادمان آمد خودمان نیز آهی در بساط نداریم. مطرب‌الممالک نیز یادآوری کردند که آن چیزی که از ان باید مایه بگذاریم "خزانه" است نه "خزینه"! پدرسوخته با ما مزاح نیز کرد که نزدیک بود او را به فراشان بسپاریم اما منصرف شدیم. به هر حال سخن از نبود خرجی و مایحتاج به میزان کافی بود در امرز بخشندگی!
بیت:
آن را که حساب پاک است...
نه! اشتباه همی شد. منظورمان این بود که:
چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است!

اینجا هر روز اتفاقاتجاتهای بسیار می‌اوفتد که ما را کمی ِ وقت و اعصاب و تنبلی ذاتی مانع از این است که هر روز بنگاریم. این را نیز نبشتیم تا دیگران بدانند که ما حال‌مان خوب است و ملالی نیست جز...!

* امپورتانت به زبان اجنبی یعنی "مهم"!!!

مرقوم به هفدهم دسامبرالحجه ۱۴۲۹ هجری قمری!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 12:51  توسط شازده  | 

امروز با فخرالملوک به دیدار حبیب الملک رفتیم که مدتها بود از ایشان خبرمند نبودیم و نمی‌دانستیم چطور است که سرکشی های وقت و بی وقت ایشان به ولایات و ممالک عالیه و غیر عالیه چرا و به چه بهانه‌ای با سفرهای مهرورز میرزا مقارن می‌شود. به ایشان یادآوری کردیم که بسیار مشکوک می‌زنند آن هم از نوع فطیرش که ایشان با خنده‌ای نمکین و با پیشکشی بسیار ارزشمند مانند وقتی که افکار کورکی خردسال را به سویی به جز سوی اصلی منحرف می‌کنند، ما را از سخن گفتن در این زمینه باز داشتند و ما نیز با دیدن آن پیشکشی زیبا که نظیرش تنها در خلد برین یافت می‌شود از ادامهء مطلب منصرف شدیم و قصد کردیم تا دو لپ ایشان را بوسه ای نهیم که نهادیم و ایشان نیز از گوشهای بَلبَل و آویزانِ ما تعریف و تمجید کردند که ما را بسیار خوش آمد.
آن هنگام که فخرالملوک برای قضای حاجت رفت دست به آب، حبیب الملک نیز از فرصت نهایت استفاده را برده از ما سوال همی کردند من باب سیاهچال و بانوان حاضر در آن که ما نیز کمی از انواع و اقسام جنیفر های موجود سخن راندیم که قرار است به اذن فخرالملوک به سیاهچال اندر شوند که دیدیم اب از لب و لوچهء ایشان آویزان است و اذن می‌خواهد تا به دلیلی او را نیز به حبس بفرستیم. هر چه ما اصرار و ابرام نمودیم که سیاهچال از بهر کسان و آشنایان نیست و اینکه ایشان حبیب ملک ما هستند و صورت خوشی ندارد که خوانین از همچین بی ناموسی هایی با خبر گردند، ما را گفتند "بی‌خیال بابا"!!! این شد که به زودی ان شاء الله و اگر خدا بخواهد ایشان را نیز به بند ۶.۵ سیاهچال گسیل خواهیم کرد.

شب را نیز با همراهی فخرالملوک در قلیان‌کش خانهء عباس آباد به سر بردیم و پس از مدتی مدید قلیانی چاق کردیم که بسی به ما چسبید. رعیتان و مخلصان و چاکران حاضر به امر غارسونی نیز سنگ تمام گذاشتند و بسیار کول و نایس تشریف داشتند و برای ما و فخرالملوک عملیات جات های محیرالعقول بسی اجرا کردند که ما را خوش آمد و بانو را کمی از ترس به خود لرزاند. باید کمی به فخرالملوک بیاموزیم که اینگونه عملیات جات های رعیتان غارسون نشان، در واقع نشان از عمق ارادت و چاکری ایشان دارد و اگر به هنگام گذاردن چای در دستان مبارک ایشان، استکان را نگاه داشته و نعلبکی را کج می‌کنند و دوباره به حالت اول برمی‌گردانند، آن هم در کسری از ثانیه، نباید بترسند و باید واقف باشند به رموز قهوه‌چی گری که خوشبختانه هنوز در برخی از امکنهء طهران نیز امکان ظهورشان می‌رود.

مرقوم به ۱۹ نومبرة الحرام ۲۰۰۸ میلادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 0:29  توسط شازده  | 

 دیروز رابا بانو فخرالملوک در فتوغرافخانهء اریکه واقع در بلد مصغر غربیه گذراندیم و بعد از ظهری بود فرحبخش و مصفا همراه با آرتیست پرانی های بانو پگاه آهنگرانی که بسیار دلنشین و بامزه هستند البته به چشم خواهر و برادری نظاره کردیم مبادا که فخرالملوک قصد جان ما را بکنند یا ایشان را راهی سیاهچال سازند!
البته وقتی خنده های ما کمی بالا گرفت از آن همه زیرکی و با نمکی این آرتیست جوان، فخرالملوک نیز ما را یادآوری کردند که ایشان همین فردا چاپاری به بلاد امریکیه خواهند فرستاد تا ته و توی آن آرتیست اجنبی مو زرد را در آورند و نامهء عاشقانهء ایشان را به سوی او همی برند. خون‌مان از شنیدن این خبر به جوش آمد و اندوه و عصبانیتی عظیم ما را وارد آمد. اما از آنجایی که غیرت‌مان اجازه نمی‌داد این احساسات خفیه را بروز دهیم،‌ فراش باشی را امر کردیم تا فرمان ما را به ایلچی بلاد امریکیه برساند و آن مایکل وانِ موطلایی را کت بسته تحویلمان دهند تا ایشان را به سیاهچال اندرونی ارسال کنیم!

از آن سو، فخرالملوک نیز بیکار ننشست و خواجهء اندرونی را فرمان داد تا آرتیست فیلم را از روی همان پرده پایین کشند و بدون توجه به ناله ها و گریه های پگاه خاتون و تماشاگران حاضر در سینما که دو تومان پول داده بودند تا آرتیست بازی های ایشان و دیگر ضعیفه‌گان حاضر در این نمایش را ببینند، ایشان را کشان کشان به صحن ورودی اندرونی بردند و امر کردند تا ایشان را ابتدا حسابی فلک کنند و پس از ۴۷ ضربه شلاق ایشان را راهی سیاهچال کردند.

کمی بعد، خبر رسید که طیارهء اختصاصی ما حامل آن هنرپیشهء اجنبی موطلایی از ولایات غربیه وارد خاک مملکت طهران گشته و ایشان را کت بسته تحویل ما دادند. وقتی چشممان به جمال ایشان افتاد و آن ابرو های همیشه متمایل به بالا و آن چشم های نگران و خونسرد را دیدیم دلمان برایش سوخت و امر کردیم بدون فلک شدن، او را به سیاهچال ببرند که بردند تا ما هم به فخرالملوک نشان دهیم که شازدهء گنده‌ و باحالی هستیم و در عین صلابت، از رأفت نیز کمی بو برده ایم؛ باشد تا ایشان نیز یاد بگیرند.

هنگامی که هر دوی ایشان را به سیاهچال اندرونی ارسال کردیم کمی دلمان آرام گرفت و بعد از آن بی توجه به اتفاقاتی که افتاده بود، به گپ و گفت با فخرالملوک پرداختیم و از نیروی عشق و نور مهتاب و باران پاییزی و ابرهای متحرک سخن راندیم و عین خیالمان نبود که آن دو بیچاره، بی خبر از همه جا در سیاهچال چه حال دارند!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 9:44  توسط شازده  | 

حال و روز اندرونی مبارکه بسیار متفاوت است و ایام دگرگونه می‌گذرند نافرم!
چند روزی است بانو فخرالملوک را قصد بر آن شده است تا یکی از این سریال های فرنگی را دنبال نمایند و از آنجا که ما خود هنوز لاست ندیده‌ایم، ایشان را رخصت ندادیم تا پیش از ما به دیدنش مشغول همی گردند. چه معنی دارد ضعیفه‌گان پیش از قوی‌گان سریال ببینند؟
این بود که خود تصمیم به حل این مشکل گرفته و ایشان را پیشنهاد دادیم تا به تماشای سریال ایلیاس* اندر شوند و حض همی برند از آرتیست بازی های جنیفرالزمان غارنر! اما چه سود که امر بر ایشان مشتبه همی گشته و فخرالملوک را حالی دگرگونه پدید آمد و به اتمام بردنِ فصل اول این مجموعه که ۲۲ قطعه سریال بود ایشان را از خود بی‌خود کرده و خواب و خوراک را از ایشان و از ما گرفته است. ای دست ما بشکند که آن دی وی دی هایی را که دراک الممالک از بلاد شیراز برای‌مان با چاپار فرستاده بود را به فخرالملوک دادیم تا کمی سرگرم شود و کنیزکان و خواجه های حرمسرا را کمتر اذیت کند اما دیدیم که ایشان را نه خواب است و نه خوراک! نه تنها ما را تحویل نمی‌گیرد، که حتی از چشم و ابروی آن مردکِ مو بلوندِ جاسوس جلوی چشم مبارک ما تعریف و تمجید می‌کند؛ حال اینها به کنار، ما جرات نداریم حتی به ایشان اس ام اسی پرتاب کنیم مبادا که ایشان تا سحرگاه بیدار بوده اند و حال در خواب ناز تشریف دارند و خواب "ویل" و "مایکل" را می‌بینند!

باید فکری به حال این اندرونی بکنیم که حساب و کتابش دارد از دستمان به شدت بیرون می‌شود. شاید بد نباشد از همین ابتدا، اتفاقات‌جاتِ پایانی سریال را به ایشان بگوییم تا از صرافت ادامهء ‌آن منصرف گشته کمی از نامهربانی های اخیرشان دست بردارند! چه معنی دارد بانوی اندرونی را نیت بر آن استوار باشد تا خود را لاغر کند تا کمی شبیه به جنیفرالزمان غارنر گردد؟ مگر ما خود در این اندیشه هستیم تا خود را شبیه به "مایکل وان" کنیم؟ مگر اساساً می‌توانیم ۵۰ کیلوی نازنین‌مان را کم کنیم و صورتمان را لاغر کنیم و لنز چشم روشن بگذاریم و زلف‌هایمان را زرد اندود کنیم؟
وقتی ما نمی‌توانیم، بهتر است فخرالملوک هم نتواند!
آه ای فخرالملوک؛ ما همین هیبت بی مثال شما را بیشتر می‌پسندیم تا حرکات آغروباتیکِ سیدنی بریستو!

* سریال ایلیاس با هنرنمایی جنیفرگارنر در نقش سیدنی بریستو که سریالی مهیج، با مضمونی نیمه تخیلی از همون اکیپیه که الان مشغول به ساخت سریال لاست هستند. اطلاعات بیشتر--->

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/02ساعت 10:51  توسط شازده  | 

مرقومات مندرجه در عریضه های مربوط به پُسط قبلی از جانب بانو کیمیاگرخاتون که ایشان را نسبتی خونین و مالین با دیلماج باشی است، باعث شد کمی در زمینهء تهورات و دانش قوم و ایل و ترکهء محترمه مان سخنوری کنیم تا اینگونه نباشد که خوانین و رعایا، آن هم متعلق به جنس ظریف، به خود اجازه دهند تا با ما مزاح و شوخی کنند. البته این نکته بس که فخرالملوک بسیار غیرتی است و اگر ببیند کسی با ما سخنی از روی رفاقت، عداوت، شقاوت، ظلالت، مرارت، ملالت، و ... می‌گوید، می‌دهد گردنش را بدون هیچ محاکمه ای بزنند و سرش را بیاورند برای گردالملک که او را به تازگی به فرزندخواندگی قبول کرده ایم!

امروز که در صندوقخانهء جد مرحوم بزرگوارمان به سیاحت مشغول بودیم، سندی یافتیم مکتوب، که نشان از حضور همیشه در صحنهء جد عزیزمان در زمینهء وبلاغنویسی داشت. ایشان در سالهای تیرهء زمان پهلوی اول، از روی دلتنگی دستی بر قلم داشتند و هرازچندگاهی اپساطی می‌نوشتند من باب وضعیت خوانین و رعیت ها و گاهی از بانویی زیباروی یاد میکردند که دل به او همی داده بودند و گاهی نیز از میان آن همه گرفتاری های مختلف، با کلفت خانگی (که شمسی خاتون نام داشت) شوخی و مزاح می‌فرمودند و آن گلواژه های بی نظیر را در دفتر نارنجی ِ رنگ و رو رفته‌شان ثبت می‌کردند.

بعض اوقات نیز به سینماتوغرافخانهء اندرونی مبارکه‌شان می‌رفتند و آن همه اپراریزی های آرتیست ها و آکتوهای مهم آن دوران را تماشا کرده از برایشان نقدها و تحلیل هایی می‌نوشتند این هوا....!! گاه گداری هم سخنی می‌گفتند من باب مشکلات جامعه و هنر و نظریاتی می‌دادند که بعدها دستمایهء اعتقادی اجنبی هایی چون آدورنو و لوی-استراوس قرار گرفت!

این بود که وقتی این همه شکوه و هیبت را در پیشینه و عقبهء خود مشاهده نمودیم، خون‌مان به جوش آمد و تصمیم گرفتیم از این حقوق حقه دفاع کنیم. چرا که ایشان از زمان خود بسیار جلوتر بوده اند و حتی اندیشهء ثبت یک هاست و دومین با نام "ویوا قجر آنلاین دات کام" را نیز در سر می‌پرورانده اند.

اینها را نبشتیم تا نگویید در زمینهء بلاغنویسی از ما پیشکسوت تر هستید! ما خودمان به حسین درخشان آموزاندیم چه کند در زمینهء بلاغنویسی و ما خودمان برایش در بلاغ اسپاتِ ملعون حساب باز کردیم؛ یعنی بلاغ راه انداختیم اما او با زیرکی همه چیز را به سود خود خاتمه داد تا ما دستمان بماند به جاهایی که از گفتنش شرم داریم!
البته خیال بد نکنید، منظورمان حنا بود!

اینها را گفتیم تا بگوییم چرا قصد داشتیم تا کیمیاگر خاتون را به مدت هفت شبانه روز در سیاهچال اندرونی بیاندازیم که آبجی محترمه‌شان از طریق پیام رسان های ایرانسل، دست به دامان‌مان شدند و یادآوری کردند که ایشان از طرف مادری خود همی شازده می‌باشند و درست نیست که ما با خویش و قوممان چنین رفتاری پیش گیریم. این شد که الطاف ملوکانه‌مان را همراه ایشان کردیم و از شر این کار گذشتیم. اما این ها را باید مینوشتیم تا مایهء عبرت قرار گیرد و همگان بدانند ما شازده ای هستیم بسیار ترسناک!!

مرقوم به شوال ۱۴۲۹.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 21:25  توسط شازده  | 

یکی دو روزی بود که وبسایت بلاغرولینغ را از کار انداخته بودند. فراشان را امر کردیم تا ماجرا را به جد پیگیری کنند و مراتب را به ما اطلاع دهند تا دستورات لازم را ابلاغشان کنیم. عرض کردند تعدادی افراد معلوم الحال و مجهول الهویه از ولایتی واقع در مملکت ترکستان این پایگاه شریف را آماج حملات خود قرار دادند و به اصطلاح فرنگی ِ خودشان، آن را حک کردند. پرسیدیم "چرا؟ مگر پدیدآورندگان بلاغرولینغ خود، همان چند سنهء قبل آن را جایی حک نکرده بودند؟ که ادیب باشی توضیحاتی عرض کردند که منظور فراشان از حک، نگاشتن و ثبت در تاریخ نیست که این واژهء منحوس فرنگی، به واقع حکایت از آن دارد که افرادی بیکار و بی عار نشسته اند کنج خانه شان و از روی بیکاری و از سر شکم سیری انگشت به بعضی جاهای بی ناموسی ِ وبالیغ (وبلاغ ها) و وباسیت (وب سایت ها) می رسانند.

این بود که دستور دادیم آن پدسسوختهء ترک را بیاورند و فلکش کنند تا مایهء عبرت دیگران شود و دیگر با بلاغرولینغ محبوب ما شوخی ننمایند. البته ادیب باشی توضیحاتی مبسوط به عرض رساند من باب اینکه بلاغرولینغ از وباسیت قدیمی است و مورد استفاده اش کمتر شده است و بهتر است شازده به قول خودِ چشم دریده اش، آپ تو دِیت باشد و از غوغل ریدر استفاده کند. امر کردیم او را برای سه روز به سیاهچال بیاندازند تا ادیب باشی اولاً عفت کلام را حفظ کند و از پی پی کردن غوغل ها در برابر شازده سخن به میان نیاورد و در ثانی به حفظ سنت ها اهمیت دهد و بداند که هیچ ترفند و دسیسه ای محبوبیت بلاغرولینغ را  در نظر شازده کمتر نخواهد کرد.

مرقوم به شوال ۱۴۲۹ هجری قمری!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 1:19  توسط شازده  | 

دیروز را در معیت مطرب الممالک به تماشای مسابقهء فوتبال گذراندیم که بسی فرحبخش و جالب بود. البته ما که شازده باشیم و خانِ خانانِ ولایت هروی و اطراف، اصولاً بنا نداشتیم تا از این قرتی بازی ها در بیاوریم ولی چون این مطرب الممالک جوانی است به شدت فکلی و غربزده، و فوتبال نیز چونکه از واردات فرنگ میباشد حکماً مورد پسند ایشان است، و چون ما دلمان نمی خواست تا دل نازک ایشان را بشکنیم، علیرغم مشغلهء بسیار و کمی وقت برای رسیدگی به امور عدلیه و اداره جات و از آنجایی که اصولاً در روز آدینه کسی را همت انجام کاری نیست و همگان به فراخی های بسیار دچار می شوند، بنا را بر این گذاردیم تا ساعتی را به تماشای این ورزش اختصاص دهیم.

پهلوانان این ورزش البته بسیار جوجه مامانی و ریزاندام بودند و ما مرتب از پوریای ولی یاد می کردیم و اینکه پهلوان هم پهلوانان قدیم! البته مطرب الممالک ما را یادآوری کردند که اینها فوتبالیست هستند، نه پهلوان ولی برای ما که شازده باشیم ورزش، همان زورخانه است و ضرب و آواز مرشد و کباده و میل!

به هر روی نشستیم و تماشا کردیم و خیلی زور زدیم تا بفهمیم این همه آدم سرخ پوش و آبی پوش از چه روی اینچنین به دنبال یک توپ می دوند. با خود گفتیم برای مسابقهء بعد مقرر خواهیم کرد نفری یک توپ به همهء آنها بدهند تا این همه پهلوان سرکار نروند. البته مطرب الممالک یادآوری کردند که این قاعدهء فوتبال است و گریزی از آن نیست؛ که ما را سخن ایشان خوش نیامد و خواستیم فراشباشی را بگوییم که امر به فلک کردنشان بدهد که جوانک آبی پوش کاری کرد که بعدها فهمیدیم نام آن، گل زدن است و عبارت است از قرار دادن همان یک توپ ناقابل در دروازهء حریف. اینجا بود که مطرب الممالک  بسی غمزده و مایوس گوشه ای نشست. وقتی دلیل غمگین بودنش را پرسیدیم توضیحاتی عرض کرد من باب اینکه "الان آن توپ در دروازهء سرخ هاست و به همین دلیل ما عقب افتادیم!" ما هرچه اندیشیدیم نفهمیدیم از چه روی ایشان تا این اندازه مضطرب و پریشان احوال شده اند؛ چرا که به هر حال آن توپ را از دروازه بیرون آوردند و بازی ادامه یافت اما مطرب خانِ ما همچنان ناراحت و اندوهناک بود. دلمان برایش سوخت و فراش باشی را امر کردیم سر آن بنده خدا که به تیم مورد علاقهء مطرب الممالک گل زده است را از گردن جدا کند و برایمان بیاورد که ایشان موارد امنیتی و کشوری و حضور سرداری به نام رادان و ژنرالی به نام امیرخان را مورد بهانه قرار داد و ما را از این وسوسه منصرف کرد و توضیحاتی داد من باب اینکه حاکم کرمان را این عمل خوش نخواهد آمد چرا که آن جوانک کرمانی است.

در ادامه ما خیلی سعی کردیم مطرب الممالک را دلداری دهیم و دقیقاً هنگامی که داشتیم برایش از مزایای اخلاق پهلوانی و رقابت در زمین و رفاقت در هوا صحبت می کردیم دادش به آسمان رفت و از خوشحالی مانند ملخی که یکی از قسمتهای ناموسی اش را فشار داده باشند از جا جهید و شروع کرد به شادی کردن. خوشحال شدیم از اینکه توصیه های ما در ایشان موثر واقع شد اما کمی بعد شستمان خبردار شد که شعف ایشان از گُلی بود که میز علی خان کریمی با ضربهء کله وارد دروازهء آبی ها کرد. این بود که خوشحال شدیم از خوشحالی ایشان و امر کردیم زنندهء گل و خورندهء گل را بیست سکه اشرفی طلا در سینی جواهر نشان ببرند.

تنها موردی که نظرمان را بسیار مخدوش کرد صحبت ها و راپورت های جواد خان نحیف البدنِ خیابانی بود که یک بند مزخرف می گفت و مطمئناً در اولین فرصت او را به سیاهچال خواهیم افکند. باشد تا مایهء عبرت دیگران شود!

بعد التحریر: امر کردیم ختم الدوله و زوجه شان  را  به یمن سالروز میلاد زوجهء گرانقدر و استقلالی شان از سیاهچال بیرون آورند چرا که پنجشنبه شب بسیار به ما خوش گذشت. صبیهء ایشان نیز به دلیل ارجاع پارتیتور های مطرب الممالک از زیر فلک بیرون آمد البته به صورت تعلیقی؛ چراکه از کورکسیون های وعده داده شده خبری نبود و تنها نسخهء دستنویس را بازگرداند. تا هفتهء بعد ایشان را امان داده ایم. اگر نیاورد جایش در سیاهچال اندرونی خواهد بود!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 15:5  توسط شازده  | 

از سفری چند روزه بازگشتیم. آب و هوای خوش ییلاقمان که در حوالی ولایت پلور واقع است و همراهی و همنشینی با خوانین و رعایا بسیار ما را خوش آمد هرچند تحقیرها شنیدیم از دوستان به خاطر آن مزاح هفتهء پیش در باب حرمسرا و ضربه های پتک وار مشت و لگد فخرالملوک بانو را در جهت آدم شدنمان نوش جان کردیم و دم برنیاوردیم و به مطرب البلاغ که با دخترکش حاضر بود، فحش همی دادیم که چرا ما را به این افکار شیطانی وا همی داشت؛ اما خوش گذشت.

سفر خَش بود و همراهان مست و ما دیوانه و بهتر است بیش از این در باب مستی و راستی بعضی از خوانین نگوییم که خود حکایتی است پر آب چشم، نه از فرط گریه که از شدت خنده!
نکتهء مهم این سفر، راهنمایی دراک الممالک شیرازی، خان خانانِ دراک بود من باب علم کردن سیاهچاله ای در اندرونی مبارکه تا من بعد از این، تمامی رعیتان و حتی خوانینی که به ساحت مطهر و ملکوتی ما اسائهء ادب کرده اند را بفرستیم آنجا لای دست فراشان تا حالشان کمی جا بیاید. این توصیه ما را بس خوش آمد و با فخرالملوک نیز در این زمینه صحبت ها کردیم و وی نیز پذیرفت و فردی از خویشان خود را به دلیل حمایت های بی شائبه اش از ما که شازده باشیم پیشنهاد کرد که ما با مناعت طبعی مثال زدنی نپذیرفتیم و قراردادی بین ما و فخرالملوک مهر و موم شد در این باب که هیچ یک از بستگان درجهء اول را در سیاهچال نیافکنیم و اینگونه شد که مردسالاریِ شازده حداقل این بار به نفعش به اتمام رسید!

ولی در مورد خانوادهء ختم الدوله که بنا بود روز پسین سفر، شازده و ملازمان را همراهی کند و نکرد، اتفاق نظری پیدا شد من باب ارجاع تک تک اعضای آن به سیاهچال. این بار هم البته شازده با عطوفتی مثال زدنی از سر رافت و لطف، دستور داد تا صبیه ایشان را البته به سیاهچال نفرستند چرا که ایشان خود دوست میداشتند که در ییلاق اندرونی حاضر باشند برای دستبوسی و معاینهء ماهانه از شازده و فخرالملوک ولی ابوی ایشان که باید نام فراخ الدوله را به جای ختم الدوله برایش در نظر بگیریم مخالفت همی نمود و نعلین ستور و خستگی درشکه چی را بهانه کرد تا از حضور در معیت شازده سرباز زند. برای طبیب باشی صبیهء ختم الدوله نیز مقرر شد تا به فلک کردنشان بسنده شود چرا که به هر حال عضوی از آن خاندان است.

این شد که اولین میمهانان این سیاهچال همانا حتم الدوله و آلوچه خاتون شدند تا من بعد از این از دستورات شازده سرپیچی نکنند. کمی با رعیتان در آن سیاهچاله باشند ایشان را بهتر است.

مرقوم به تاریخ ۲۸ رمضان سنهء ۱۴۲۹ هجری قمری

بعد التحریر: یادداشت دراک الممالک را در باب آن روز دیزی خوران در سرکنسولگری ایشان مطالعه کنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 10:28  توسط شازده  | 

در این یکی دو روز گذشته، مطرب الممالک مشغول دیلماجی بود و نمی دانیم حرفهای کدام مطرب پدرسوختهء فرنگی را داشت دیلماجی می کرد و وقت زیادی نداشت تا کمی حالش را بگیریم. این شد که اسباب تفریح مان شده بود بازی کردن با این گربهء نحیف و لاغر و سفید و نارنجی که از رعیت جماعت نیز پررو تر است و تا پایمان را از صحن اندرونی بیرون می گذاریم شروع می کند به سر و صدا کردن. اول بنا داشتیم از بیطارباشی بخواهیم او را ببیند و در صورتی که توافق کرد او را پیش خود نگه داریم اما بعد منصرف شدیم و به این بسنده کردیم که او را کمی از الطاف ملوکانه مان بهره مند سازیم و کمی غذایش دهیم.
هرچند گربهء پدرسوخته ای بود اما ما را آن "معو معو" گفتن هایش خوش آمد و چندی از شازده بودنمان غافل شدیم و نشستیم بر روی زمین تا با دست مبارک خودمان به اون کمی کتلت و کالباس بدهیم.

فخرالملوک بانو بسیار اصرار داشتند تا نام این گربه را بگذاریم "هویج" اما از آنجایی که ما اصولاً حرف جامعهء نسوان را نباید بپذیریم و از آنجایی که قصد کرده بودیم تا سنت پیشینیانمان را حفظ کنیم و یادی کرده باشیم از جدّ بزرگوارمان، حضرت همیشه حاضر در شیشه های قلیان ایرانی، نام او را گذاشتیم "ببری خان".
باشد تا جد بزرگ از ما راضی باشد و امید آنکه زنان اندرونی* نیت بر این استوار نکنند تا مانند پیشینیانشان او را از روی حسادت سر به نیست کنند.

* بعد التحریر اولیه: منظور از زنان اندرونی تنها شخص بانو فخرالملوک می باشد.

* بعد التحریر ثانویه: ما می خواهیم که سنت پیشینیانمان را حفظ کنیم و مانند آنها حرمسرا داشته باشیم اما نمی توانیم!!

* بعد التحریر ثالثه: خواستن لزوماً همیشه توانستن نیست. این را مطرب الممالک یادآوری کردند.

* بعد التحریر رابعه: ما مزاح می کنیم؛ شما جدی نگیرید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 11:11  توسط شازده  | 

امروز که آدینه باشد و ما از گرفتاری ها و دغدغه های مملکتی فارغ گشته ایم، قصد این کردیم تا در شمیرانات و حوالی ِ خوش آب و هوای طهران تفرجی کنیم و لحظاتی را نیز به دوستان و آشنایان اختصاص دهیم و همچنین با مونس عزیزتر از جان فخرالملوک بانو قدمی بزنیم و دیداری تازه کنیم که چند روزی است از ایشان بی خبریم و جانمان فراق و دوری از وی را دیگر تاب ندارد و قراری بر ما نمانده است.

رعیتان تلفونچی را فرستادیم تا از ایشان خبری بگیرند که بعد از قربان صدقه رفتن های بسیار و ناز کردن های فراوان از طرف ایشان، عاقبت قرار بر این شد که ایشان را حوالی یکی از میدان های شمیران زیارت کنیم. اما در این بین مشکلی افتاد که ما و مطرب الممالک هر چه کردیم نتوانستیم گره از آن باز کنیم و آن اینکه بانو فخرالملوک پیش از دیدار با ما در پی کاری خصوصی و شخصی قرار است به یکی از امامزاده های آن حوالی برود که هرچه او را پرسیدیم غرض از این کار چیست، جوابی واضح ندادند و این شد که رگ غیرت شازده ایِ ما به طرزی بسیار نا میمون بیرون زد و دچار حسادتی شدیم بس عظیم از اینکه نکند دور از چشم ما نگاه رعیتی  بر ایشان اوفتد.

البته وقتی ایشان از نگرانی ما وقوف حاصل کردند، ما را نیز به همراهی با خودشان دعوت نموده که ما تنها به یک "نه" قاطع بسنده کردیم چرا که غرورمان را مجروح و عزت نفسمان را دستخوش تغییراتی ناگهانی یافتیم و این شد که برای دیدار ایشان باید اندکی بیش از پیش صبر و شکیبایی به خرج دهیم و این برای ما که شازده هستیم و متولد برج حمل اصلاً و ابداً کار آسانی نیست.

شب را نیز قرار است در معیت دراک الممالک و زوجه اش سولماز خاتون به صرف کباب و قلیان راهی فرحزاد شویم و نیک می دانیم که اگر رعیتان همیشه مزاحم و چاکران و مخلصان همیشه متملق درباری اجازه دهند، می تواند شبی بسیار نیکو باشد و ما را از این مالیخولیای دو سه روزه شاید رهایی بخشد. باشد تا ببینیم!

۱۸ رمضان سنهء ۱۴۲۹ هجری قمری

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 13:50  توسط شازده  | 

امروز را به طور کامل در عمارت ماندیم تا کمی به نامه نگاری های عقب افتاده و برخی امور بلدیه و نظمیه رسیدگی کنیم. من باب این بارگاه ملکوتی البته کمی با مطرب الممالک بحثمان شد که خود حکایتی است غریب. پدرسوخته می گوید از اینگونه نوشتن ها باید سود و منفعتی عوام و خواص را عاید شود نه اینکه به خاطره نویسی بپردازی و در انتظار این باشی که رعیت و نوکران و مخلصان، بی دلیل زبان به تمجید گشایند و رعایا و خوانین تنها به فکر تعریف از تو باشند. خلاصهء کلام خاطرمان را بسیار مکدر کرد تا جایی که به فکر افتادیم این لقب از او بگیریم و به فردی مطمئن تر واگذار کنیم؛ حتا به این فکر افتادیم که مزقانچی ِ دوره گرد خیابان که به لفت و لیس قناعت میکرد را ملقب کنیم به مطرب باشی و خودمان را از آن مطرب الممالک و افکار عجیب و غریبش رها کنیم؛ اما تنها به این دلیل که آن "دخترک" که وقت و زندگی اش را با آن مطرب غربزده تلف می کند با ما به هر حال خویش و قوم است از این کار منصرف شدیم و او را مورد عنایات ملوکانه قرار دادیم و امر نمودیم دیگر از این غلط ها نخورد و به نوشتن ما کاری نداشته باشد.   

اما زوجه دراک الممالک ما را در این امر بسیار تشویق نمود و برای ما و فخرالملوک آرزوی سعادت کرد. تازه از قول ایشان باید یکی از لپ های سلطان بانو را نیز ماچ کنیم که زیاده بی ناموسی است و ما را بر آن قصدی نیست. دیگر دلیل بر عدم پذیرفتن ما در اجرای خواسته شان این بود که ایشان مشخص نفرمودند کدام لپ و ما نمی خواهیم در گیر و دار لپ چپ و راست گرفتار بازی های سیاسی روزگار بشویم. ما اگر به شازده بودنمان ادامه دهیم کاری کرده ایم کارستان.  

امروز راس کرده بودیم* کمی اسباب سرخوشی و فرحبخشی برای خود فراهم آوریم و این شد که نشستیم به تماشای دو سه فیلم که از میان آنها این "ناصرالدین شاه آکتور سینما" بدجور به ما چسبید. البته این میزمحسن خانِ مخملباف خوب اجداد ما را به سخره گرفته بود ولی به هر حال مایهء نشاط ما گشت و کمی نیز باعث شد تا عبرت بگیریم و به حرف سینماتوغرافچی جماعت گوش نسپاریم وگرنه آخر کار باید با صدای بلند اعلام کنیم "من گاو مش حسنم!"

 

*راس کردن به معنای قصد و ارادهء انجام کاری است. برداشت بد نکنید ای منحرفان!

۱۴ رمضان سنهء ۱۴۲۹ هجری قمری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 21:9  توسط شازده  | 

امروز روزی پر از مشغله بود. چاکران و مخلصان درباری، از عهدهء وظایف همیشگی شان شانه خالی کردند و اینگونه بود که ما خود مجبور شدیم به رتق و فتق امور بپردازیم. مسائل مالیه و نظمیه را انجام دادیم و پس از بالا و پایین های بسیار که ما را به آن زیاده عادت نیست، تصمیم گرفتیم که تفرجی کنیم در خیابان های طهران و شمیرانات. این است که با فخرالملوک عزیزتر از جان قرار است به هدف قدم زنی و احیاناً قلیان کشی به یکی از قهوه خانه های دربار برویم و روح و جانمان را کمی آرامش بخشیم.

عصبانیت های دیروز کمی فروکش کردند و اکنون احوالاتمان کمی بهتر است اما رسیدگی به امور مملکتی دائماً برایمان اضطراب و ناآرامی به همراه دارد.
بد نیست تا رعایا و خوانینی که بهشان افتخار داده ایم و ملقب شان کرده ایم به اسامی زیبا، صلهء رحم را به جا اورند و حالی از ما بپرسند. می دانیم که افراد زیادی هستند که پول و اشرفی های بسیار در سینی های نقره و طلا پیشکش آورده اند و در انتظار این هستند که آنها را لقبی دهیم تا من بعد از این از خوانین و رعایا به حساب آیند. چاکران و فراشان در حال بررسی هستند و امید است در اسرع وقت به تقاضایشان رسیدگی شود. اگر کسی هست تا آرزوی خان بودن در سر می پرورد، ما را از نیت خویش مطلع سازد تا امر دهیم به تقاضایشان رسیدگی شود.

فعلاً فرمایشی بیش از این نیست. مرخص می فرماییم.
۱۳ رمضان ۱۴۲۹ هجری قمری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 17:18  توسط شازده  | 

امروز نمی دانیم گور مرگمان چرا خلقمان تنگ است و چاکران و مخلصان را از عتاب و خشم ما گریزی نیست. کمی در باغمان به تفرج مشغول شدیم و گشتی در باغ دیگر شازدگان و رعایا و خوانین زدیم اما دلتنگی مان برطرف نشد. این بود که به بارگاه خود روان شدیم تا مگر در اندرونی مبارکه فخرالملوک را ببینیم که ایشان نیز مانند ابزارآلات ایرانسل در دسترس نبودند و نکردند حتی به یادگار قلمی بر این صفحه بگذارند.
اما دلمان بسی لرزید که دیدیم خانه را آب و جارو کرده اند و تصویری چند از خودمان و خودشان به دیوار خانه آویزان نموده اند که ما را در شگفتی فرو همی برد و تحسین کردیم این همه ذوق و استعدادی را که خداوند در ایشان به ودیعه نهاده است.

امروز نیز نه قیلولهء خوبی در کار بود و نه قلیان چاقی. مستخدمانِ یهودی مسلک از پی روز تعطیلشان در خدمتمان نیستند. پدرسوخته ها را باید بدهیم گوشمالی شان کنند تا زین پس به روز شنبه، مسلمان و به جمعه مسیحی شوند وگرنه ما همواره بی چای و قلیان خواهیم ماند.

فرمایشی نیست.
۱۲ رمضان سنه ۱۴۲۹ هجری قمری

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 16:4  توسط شازده  | 

در این روزگار غریب که بلبلان شیرین گفتار را سخنی نیست جز پُسط های وبلاغی و در میان جماعتی که هر یک برای خود وبلاغی در بلاغفا و پرشینبلاغ یا پایگاههای بیگانه و اجنبی دست و پا کرده است، ما را گریزی نیست جز اینکه با این جماعتِ ملعون همراه شویم تا شاید دریابیم از چه روی چنین و چنان می نویسند و نه تنها رعایت ادب از میان رخت بر بسته که این قلم به دستان، از هر آنچه می خواهند می نویسند و باکی شان نیست که حضرت شازده که ما باشیم حقی به گردن ایشان داریم.
در این باب سخن بسیار است و وقت مکفی و ما کم حوصله و به دور از یار و مونس عزیزتر از جانمان، بانو فخرالملوک که خوش قلم می زند بر صفحهء زندگی ِ ما و خوش می کشد نقش های دلفریب و ماندگار.
پس شاید جهت معرفی همین چند خط کافی باشد چرا که ما تشنه ایم و قلیانِ بعد از ظهر را که بعد از قیلولهء هر روزه باید در کنار خود ببینیم، امروز نکشیده ایم و از این همه نگاشتن بدونِ واسطهء قلم خیزرانی که ما را به آن عادت بود، خسته گشته ایم.

پس عجالتاً مرخصتان می کنیم.
۱۱ رمضان سنه ۱۴۲۹ هجری قمری

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 16:48  توسط شازده  |