تبليغاتX
اندرونی
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
شروع تلمذ:
صبح ساعت 6 طبق عادت نامالوف از خواب پریده، دست و صورتی شسته به سالون غذاخوری رفتیم. دیدیم همه منتظر ما هستند. قند در دلمان ذق ذق کرد یکهو. آخر تا آن موقع نشده بود 14 عدد نسوان منتظر ما باشند، آنهم با هم ودر یک جا. تک تک از ما پرسیدند که خوب خوابیده ایم یا نه؟ تک تکشان را قسم دادیم که بله، به بستر رفته ،گرفتیم و خوابیدیم. البته این سوال همواره از همان زمان کودکی در ذهنمان بود که هروقت مثلا والده مکرمه می گفت:" بگیر بخواب". ما نمی دانستیم اصولا چه چیزی را باید بگیریم و بخوابیم! البته بعد ها که در دیار دراک الممالک مشغول تلمذ بیطارگری شدیم، خوب فهمیدیم که چه چیز را بگیریم و بخوابیم!
بعد از صرف ناشتایی، سوار برمرکب شده به سمت شلتر( شلتر بر وزن هندل، به معنی پناهگاه است). به باغی وارد شدیم به غایت بهشت. چند عمارت کوچک و بزرگ در آن دیده می شد. عجبا که صدایی از واق واق سگ به گوش نمی رسید. ابتدا خانمی آمد آراسته که دهه ششم عمر راطی می کرد. بعد فهمیدیم که ریاست کل هستند.

 

خیر مقدم گفت و ما را به دیدار اولیه از شلتر دعوت کرد. به سالون نگهداری سگها رفتیم. جل الخالق، از مدرسه صبیه خانم مانلی هم تمیزتر و مجهزتر بود. محیرالقول تر آن که با سگ ها به زبان انجلیسی تکلم میکردند و سگ ها می فهمیدند. عجبا که در مملکت خودمان رعایا اینقدر هم از انجلیسی سر در نمی آورند. یعنی سر در می آورند ولی نه اینقدر که این سگها حالیشان می شود.


 خودمان به یاد می آوریم دروطن که بودیم، شبی به مجلس طربی در آمدیم که خانم صاحب خانه که تازه از سفر فرنگ آمده بود به ندیمه اش می گفت:"ربابه جان، فیس بوک من را کجا گذاشتی؟( منظورشان آینه جیبیشان بود، از اینهایی که مثل کتابچه باز می شود)، همچنین وقتی راجع به زندگیش در ممالک محروسه فرنگ سخن می راندند، می گفت:" ون آی واز این پاریس، بوی فرندم نبود، نمیدونین چقدر میسش کردم، ولی خیلی اونجا نایسه و این ... ااا ... چی میگین شما؟.. آها ایفل تاور، وایییی چقدر بیوتیه، آدم دلش میخاد همون آپ بمونه و نیاد داون." وقتی از او راجع به مدت زمان اقامتشان در فرنگ پرسیدیم، گفتند 6 روز. بعد رو به دوستش کرد و گفت:" خجی جون( تخفیف حدت یافته خدیجه جون) تو آمستردام بیشتر کجاها فان داشتی؟" خجی جون هم در پاسخ فرمودند:" واو، من که با فی فی و زی زی( اینها را هرچه فکر کردیم نفهمیدیم که مخفف چه هستند) توی "رد لاین زون" بودیم. گاهی اونجا یه جابی هم گیر می آوردیم." بعد فقط یکی از چشمانشان را بروی هم گذاشته به خانم صاحب خانه لبخندی ملیح زدند. با خود اندیشیدیم که چرا باید در سفر هم این خانم ها به دنبال کار کردن باشند، واقعا زحمت می کشند که در سفر و تفرج نیز به فکر اقتصاد خانواده شان هستند.

خلاصه، سگها دو به دو در اطاقک های شیشه ای بسیار تمیز نشسته بودند و زل زده بودند به ما که زل زده بودیم به آنها. حال و روز و امکانات آنها را که دیدم، هوس کردیم کاش سگ بودم، البته فقط در آنجا، نه مثلا در خیابان های تهران که کوچکترها با سنگ و چوب به دنبال آدمی می افتند و بزرگتر ها با تفنگ. بعد ما را بردند به مکتب و درس آغاز شد. از سیر تا پیاز هر آنچه باید در مورد شلتر و اذنابهمش بود را برایمان گفتند. ما نیز حاشیه برداری می‌کردیم. یک هفته کارمان از صبح الاطلوع تا غروب همین بود. بعد به هتل آمده استحمام کرده به سالون رفته و با نسوان هم مکتبی مان چای ( شما بخوانید چای!) می‌خوردیم و بعد به سالون پذیرایی می رفتیم و ازغذا های فضای سبزی آنجا تناول کرده و...

روزی در میان اطاقکهای سگها قدم می زدیم که سگی دیدیم که زخمی داشت به قاعده یک کف دست بر روی یکی از سینه هایش که همینطور خون می رفت از آن. از آن جهت گفتیم سینه که وزارت صحیه خودمان(بهداشت درمان آموزش پزشکی و غیره) به کار بردن واژه بیگانه و منحوس "پس.تا.ن" را ممنوع کرده و هرچه ما توضیح دادیم که سینه به جایی می گویند که قلب و ششها در آن واقع است، به خرجشان نرفت، گفتند به کار بردن این کلمه موجب استهزا است و بیضه اسلام به خطر می افتد. گفتیم حالا انسان را می‌گویید که آن اعضا بر روی قفسه سینه شان، که در آقایان به صورت طبیعی و در نسوان بصورت اگزجره شده( البته بعضی هاشان) قرار گرفته، قبول، ولی حیوانات و احشام مثل گاو و گوسپند که آن اعضاء شان لای پایشان است چه؟ آنجا که سینه نیست دیگر. یا تکلیف شاخه بزرگی از حیوانات به نام پستانداران چه می‌شود؟ بگوییم "سینه داران"؟ کودکان کوی و برزن که اتل متل توتوله را می خوانند، بگویند گاو حسن چه اندامی را ندارد؟ مثلا بخوانند " نه شیر داره نه سینه  //  گاوش و بردن به گینه ". تازه این نیمی از داستان است. اگر از آن طرف بنگرید موضوع عمیقتر می‌شود. اگر سینه با آن عضو شریف که ذکر جمیلش رفت را یکی بدانیم که اوضاع خیلی وخیم می شود. مثلا این همه می شنویم که "ما جلوی دشمن سینه سپر می کنیم"، اگر دشمنان، معنی را به همان اعضاء مورد نظر برداشت کنند، آیا بیشتر ترغیب نمی شوند که به ما حمله کنند؟ مثلا قارسون اگر بپرسد ران می خورید یا سینه، منظورش کدام سینه است یا شاعر که می فرماید سینه خواهم شرحه شرحه از فراغ ، حکمش چیست؟ یا سینه چاک، سینه ریز، سینه خیز و ... 

بگذریم، القصه ، به داوود خان گفتیم که زخم سینه این سگ فی‌الفور باید جراحی شود. داوود خان رفت و برگشت و گفت بیطارمان رفته. گفتیم سگ را بیاورند، خودمان عملش می کنیم. عملش که می‌کردیم، حذاقت و سرعت دستانمان موجب تعجب دستیارانمان شده بود، به طوری که اگر دستشان استریل نبود حکما انگشت حیرت به دهان می بردند. دلمان برای بیطارخانه خودمان و سگهایش تنگ شده بود. برای گاز گرفتن سگها و چنگ انداختن گربه هایمان.


رفتن به بیرمنغام برای بازدید کرافت:
بعد از اتمام تلمذ در داگزتراست، عازم شدیم به بیرمنغام برای دیدار کرافت. این کرافت که می‌گوییم، یک چیزی می‌گوییم یک چیزی می‌شنوید؛ اگر خودمان از نزدیک نمی‌دیدیم، باورمان نمی‌شد که این همه سگ را بشود یکجا جمع کرد. ما که بیطارباشی همایونی بوده و هستیم، وحشت کردیم چه برسد به آدمهای عادی. از سگی که بر کف دست بود، آورده بودند تا سگ که با ارابه‌های پشت خودرو که به اندازه گوساله ایی بود. خلاصه دو روزی در آنجا از صبح تا شب گشتیم ولی باز در انتها بسیار جاهایش را نرسیدیم که ببینیم. در یک جا سگهایی را آموزش می دادند برای راهنمایی آدمهای نابینا، یاد نادر شاه خودمان افتادم که میل برچشم دشمنانشان می کشید و یا چشم ها را در زمان نمی دانم کدام پادشاه بود که ازحدقه در می آوردند و با آن کوه درست می کردند. ماشاالله حاکمانمان به این گونه بازی های مفرح و دلنشین علاقه داشته اند. با خود اندیشیدیم که اگر آنموقع این صنعت را با سگها در کشور عزیزمان مصنوع می کردند، کلی فایده می‌بردند. در جای دیگر سگهای آتش نشان بود. در جایی سگهایی برای افراد کر و... همه گونه سگ دیدیم با فایده های مختلف، تنها چیزی که ندیدیم سگهایی بود که برای آدمهای نافهم تربیت شده باشند. آخ که چقدر بدرد می خورد اگر از این گونه تربیت می کردند. من خود 30 میلیونش را تضمین می کردم در ولایت خودمان بفروشند، اقلا. یادداشت کردیم تا از شازده اذنش را بگیریم، تا وقتی به موطن بازگشتیم، مقدمات ساختش را فراهم کینم. گذشته از اینها صدها گونه رقابت در زیبایی و دوندگی و آوازخوانی ورقاصی و... در گروههای سگها دیدیم که بسیار مفرح بود و جان افزا. باز درعجب بودیم از این که همگی سگها به اتفاق، انجلیسی می فهمیدند، از ما هم بهتر، نعوذ بالالله از شازده هم شاید بهتر، خدا کند شازده این آخری را نخواند، وگرنه می دهد سبیل هفت پشت قبل و هفت پشت بعدمان را دود بدهند با سرگین الاغ! 

در مجلد بعدی ادامه سفرمان را بخوانید به دیار ایطالی و اتفاقات آنجا در خدمت شازده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 11:58  توسط   | 

آغاز تلمذ در "داگز تراست"

به هتل که رسیدیم دیگر رمقی در جان و توانی در تن‌مان نمانده بود. یک خانم به غایت سیاه پشت میز رسپسیون نشسته با چشمان وق زده نگاهمان می‌کرد. اطاقمان را نشانمان دادند. بر تخت ولو شدیم، تا غروب. گفتیم به خیابان برویم و گشتی بزنیم این دیار فرنگ را. الحق والانصاف که مش قاسم راست می گفت که "این چشم چپ همه انگلیسی ها چپ است". اصلا همه چیزشان غیر آدمیزادی و چپکی است. از رانندگی‌شان گرفته تا دستشویی‌شان. هیچ کجا ندیده بودیم شیر آب سرد و گرمشان از هم جدا باشد. از یک طرف دست راستتان یخ می زند از یک طرف دست چپتان می سوزد. بعد هم که ازشان سوال می کنید که چرا اینطوری است؟ با افتخار گردن می‌افرازند که این "مدل ملکه" است.
اینها دیگر شورش را در آورده اند. ما حالا اسم خیابان و بزرگراه و میدان و پارک و ... اینجور چیزها را به اسم حاکمانمان می‌گذاریم، ولی اینها دست از سر دستشویی هم برنداشته اند. فکرش را بکنید مثلا نام دستشویی‌مان را بگذاریم "دستشویی فخرالملک" یا اسم مستراحمان را بگداریم "مستراح شازده"!!! خب عیب است دیگر. یا مثلا فرمان اتولهایشان، به جای این که اینور باشد آنور است و اتول هایشان در معابر در جهت مخالف رانندگی می‌کنند.
رودخانه تایمز را که دیدیم  یاد شهر اجدادیمان "آمل" افتادیم. رودخانه‌ایی به نام هراز این شهر را به دونیم می کند و پلی این دو سو را به هم متصل می‌کند. از هر کس در آمل بپرسید اهل کدام طرف است می گوید "اینور پل". از کسانی که آنطرف رودخانه هم اگر بپرسید، می‌گویند" اینور پل" ! حکما اینها هم اگر ازشان بپرسید مال کجای لندن هستند، می‌گفتند "اینور تایمز".
سوار بر مرکب بزرگ قرمزرنگی شدیم که مانند پنجدری شازده یک اطاق هم بر بامش داشت. برای تفرج به بالکنش رفتیم تا از آنجا شهر را سیاحت کنیم. منتظر راننده بودیم که مرکب به خودی خود راه افتاد. قبض روح شده بودیم. آخر اتول به آن عظمت بدون راننده براه افتاده بود. داد و فریاد کردیم و کمک طلبیدیم از همه. اما بقیه آرام نشسته و با تعجب ما را می‌نگریستند. گفتند مشکلت چیست؟ گفتیم راننده ندارد این اتول به این عظمت؟ گفتند راننده در طبقه پایین است. خیالمان کمی راحت شد. جل الخالق! یک راننده هر دو طبقه را می‌راند.
از آن بالا به وسیله دوربین "فتوغراف انگشتی" از مناظر عکس می گرفتیم تا به اهل و عیال نشان دهیم. از همان راه که رفته بودیم بازگشته و به هتل وارد شدیم. کسی ناگهان آمد بسیار ابراز لطف و امتنان کرد. اول فکر کردیم که از رعایای شازده است، اما گفت که از کارکنان "داگز تراست" است و آمده تا ما را سروسامان دهد. بعد ما را برد به سرسرای هتل تا با بقیه همشاگردیها آشنا شویم. وقتی به سر میز مورد نظر رسیدیم فکر کردیم ما را آورده اند به مدرسه نسوان. چهارده خانم ریز و درشت و پیر و جوان دورتا دور میز نشسته بودند. آقای مورد نظر که نامش داوود بود ولی نمیدانم چرا به او دیوید می‌گفتند دانه دانه آنها را به ما و ما را به آنها معرفی کرد که هرکدام دست پیش آورده با لبخندی نخودین ابراز شادمانی می کردند از دیدار ما. ما هم که مدام سرخ و سفید می شدیم دست می‌دادیم و می‌گفتیم ما نیز به همچنین. آخر نمی دانید ما چقدر در برابر اجناس مخالف خجالتی هستیم!
با خود فکر می کردیم یعنی ما مانند خواجگان حرمسرا، یک هفته با چهارده عدد نسوان در یکجا تلمذ خواهیم کرد؟ صلواتی برای اموات خانم معتمد السلطنه فرستادیم و بسیار خوشحال بودیم که خانم اثنی عشرالممالک نتوانست بیاید، مسلما حوصله اش سر می رفت با این همه خانم. بر سر میز نشسته و از هر دری سخنی راندیم. بعد به اتفاق به سالون پذیرایی رفتیم در همان نزدیک هتل برای تناول شام. کاغذی دادند به دستمان به نام "منیو". یاد دخترعمه مینو افتادیم و از این که مدام از این دست به آن دست بشود و مدام باز و بسته اش بکنند خنده مان گرفت. ما که سر از نوشته های داخل دخترعمه خانم چیزی سر در نیاوردیم، گفتیم برایمان یک دست کله پاچه به همراه دوسیخ کوبیده کل اسماعیلی بیاورند. اولش غارسون نفهمید که چه می گوییم، بعد که توضیح دادیم که اینهایی که گفتیم چه است، آقا داوود در گوشمان نجوا کرد که اینجا نه‌ تنها از آن غذاهایی که ما سفارش داده بودیم ندارند، بلکه غذایشان "وجترین" است. پرسیدیم فرق اینی که می‌گویید با کباب کوبیده چیست؟ گفت از گوشت و منتجات آن در این سالون و سالونهای دیگری که در این مدت می رویم خبری نیست. گفتیم اشکال ندارد، اقلا مرغی بریان شده  برایمان بیاورند و جناقی به اتفاق این نسوان بشکنیم. گفتند ندارند. با خود اندیشیدیم عجبا، بدون گوشت بریان و اطمعه مهیا شده از آن که از گرسنگی تلف می شویم و جسدمان به دست شازده می رسد. آخر چه معنی دارد که آدمی چون بز و گوسفند سبزینه و علف بخورد دائم؟ 
به آقا داوود گفتیم چاره ایی که نداریم، برای ما هم از هرآنچه خود می‌خوری سفارش بده. غارسون رفت و بعد دقایقی میز ما پر شد از اشربه و اطمعه. به میز که نگاه می کردم به یاد فضای سبز شهرداری شهرمان تهران می افتادم. یک دیس جلویمان گذاشتند پراز سبزیجات پخته شده. خوردیم. عجبا که چقدر لذیذ بود. تا آن موقع فکرش را هم نمی کردیم که گاو و گوسپندان غذاهایی به این خوشمزگی تناول می‌کنند. واقعا که تا آخر هفته مدام از همین فضاهای سبز تناول می کردیم که بسیار هم خوب بود.
البته یک بار به سالونی رفتیم به نام "مک دونالد". علامتش را در جای جای فرنگ دیده بودیم. ولی فکرش را هم نمی‌کردیم که علامت سالون غذا باشد. فکر می کردیم باید این شکل M که به شکل خاصی همه جا هست باید علامت "مسجد" باشد برای دست به آب و احتمالا نماز. در آن جا روایات زیاد شنیدیم از این آقای دونالد که اوایل کسب و کارش رونق نداشت اما بعد از تشرف و تبدیل شدن به "مش دونالد" ناگهان کار و کاسبی‌اش رونقی گرفت و کره عرض را درنوردید الا موطن ما ایران. در مش دونالد چیزی خوردیم که شبیه سمبوسه خودمان است ولی گرد. البته بعد ها فهمیدیم که آن چیز که در لای آن دو تکه نان گرد می‌گذارند گوشت نیست، کرم است! جل الخالق. آخر شازده جان، من قربان آن شکم همایونی تان بروم، درد و بلای شما بخورد بر سر هرچه مش دونالد و کل دونالد، این هم جا بود آخر که برای زندگی برگزیدی؟ به جای آن گوشت های شکاری که غلامان بر آتش هیزمی برایتان می پختند و شما همراه فراوورده های کشمش نوش جان می کردید را رها کرده، اینجا کرم به خوردتان می دهند؟
 خلاصه از بحث دور نشویم. بعد از آن فضای سبز برای این که غذایمان هضم شود انواع و اقسام سالاد آوردند! من که از فرط سبزینه خواری کم مانده بود که همانجا بع بعی کرده یا شیهه‌ای بکشم بلند شده گفتم برویم به حیاط قدمی بزنیم. شب به هتل برگشتیم و در راه یکی از همراهان که دختری ازدیار نمسا (اطریش) بود بسیار حرف می زد آنهم با صدای بلند. البته بعدترها که به ایطالی رفتیم و صحبت کردن مردمان آنجا را دیدیم، هربار برای اموات آن دختر نمسایی سه بار فاتحه می‌فرستادیم. شب در اطاق خود به یاد یارو دیار بوده به خواب رفتیم تا فردایش در اولین روز تلمذ سرحال باشیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 10:53  توسط   |