امروز با فخرالملوک به دیدار حبیب الملک رفتیم که مدتها بود از ایشان خبرمند نبودیم و نمیدانستیم چطور است که سرکشی های وقت و بی وقت ایشان به ولایات و ممالک عالیه و غیر عالیه چرا و به چه بهانهای با سفرهای مهرورز میرزا مقارن میشود. به ایشان یادآوری کردیم که بسیار مشکوک میزنند آن هم از نوع فطیرش که ایشان با خندهای نمکین و با پیشکشی بسیار ارزشمند مانند وقتی که افکار کورکی خردسال را به سویی به جز سوی اصلی منحرف میکنند، ما را از سخن گفتن در این زمینه باز داشتند و ما نیز با دیدن آن پیشکشی زیبا که نظیرش تنها در خلد برین یافت میشود از ادامهء مطلب منصرف شدیم و قصد کردیم تا دو لپ ایشان را بوسه ای نهیم که نهادیم و ایشان نیز از گوشهای بَلبَل و آویزانِ ما تعریف و تمجید کردند که ما را بسیار خوش آمد.
آن هنگام که فخرالملوک برای قضای حاجت رفت دست به آب، حبیب الملک نیز از فرصت نهایت استفاده را برده از ما سوال همی کردند من باب سیاهچال و بانوان حاضر در آن که ما نیز کمی از انواع و اقسام جنیفر های موجود سخن راندیم که قرار است به اذن فخرالملوک به سیاهچال اندر شوند که دیدیم اب از لب و لوچهء ایشان آویزان است و اذن میخواهد تا به دلیلی او را نیز به حبس بفرستیم. هر چه ما اصرار و ابرام نمودیم که سیاهچال از بهر کسان و آشنایان نیست و اینکه ایشان حبیب ملک ما هستند و صورت خوشی ندارد که خوانین از همچین بی ناموسی هایی با خبر گردند، ما را گفتند "بیخیال بابا"!!! این شد که به زودی ان شاء الله و اگر خدا بخواهد ایشان را نیز به بند ۶.۵ سیاهچال گسیل خواهیم کرد.
شب را نیز با همراهی فخرالملوک در قلیانکش خانهء عباس آباد به سر بردیم و پس از مدتی مدید قلیانی چاق کردیم که بسی به ما چسبید. رعیتان و مخلصان و چاکران حاضر به امر غارسونی نیز سنگ تمام گذاشتند و بسیار کول و نایس تشریف داشتند و برای ما و فخرالملوک عملیات جات های محیرالعقول بسی اجرا کردند که ما را خوش آمد و بانو را کمی از ترس به خود لرزاند. باید کمی به فخرالملوک بیاموزیم که اینگونه عملیات جات های رعیتان غارسون نشان، در واقع نشان از عمق ارادت و چاکری ایشان دارد و اگر به هنگام گذاردن چای در دستان مبارک ایشان، استکان را نگاه داشته و نعلبکی را کج میکنند و دوباره به حالت اول برمیگردانند، آن هم در کسری از ثانیه، نباید بترسند و باید واقف باشند به رموز قهوهچی گری که خوشبختانه هنوز در برخی از امکنهء طهران نیز امکان ظهورشان میرود.
مرقوم به ۱۹ نومبرة الحرام ۲۰۰۸ میلادی
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/29ساعت 0:29 توسط شازده
|
و چون فصل خزان بیامد و درختان برگریزان بشدند، جملگی عمله ی اندرونی را به کار تکاندن و زدودن غبار از اسباب و ادوات اندرونی مشغول کرده و خود به رتق و فتق امور آشپزخانه هممت گماردیم. خرمالو هایی را که پیشکش آورده بودند یک به یک منظور کرده و چون کال و نارس آن میان یافتیم، گل نسا باجی را مامور کردیم آنها را بیخ دیوار هشتی بچیند که چون شیرین و رسیده شد برای شازده دستمال پیچ بفرستیم و الباقی که لک داشت و لهیده را یک جا برای عمله ی عمارت بذل کردیم شاد باشند. پس خم ها را گفتیم که به قاعده ی ده روز بسابند و در آفتاب گذارند که خوب خشک شود و عمله ی عمارت حسین آباد شازده را گفتیم تا بیایند و ده بار انگور خللری را که از باغات شیراز پیشکش بارگاه همایونی فرستاده اند را دادیم تا پا بکوبند و در خم بریزند و خم ها را در زیرزمین گذارند که گرم شود و اسباب دلخوشی شازده فراهم شود. پس تا مددتها مشغول سرکشی به زیرزمین و جدا کردن چوب از انگورها و بعد صاف کردن و گل گرفتن دهانه ی خم ها شدیم تا بماند و برسد. انجیرها را هم نخ کردیم و آرد و خاکه قند زدیم و تخمه های هندوانه و کدو را در آب نمک خیسانده و خشک کردیم که اسباب دلخوشی شبهای بلند شتا را برای خود و شازده مهیا کرده باشیم. انگورها را خوشه کرده از سقف بیاویختیم و گفتیم هندوانه ها را در گوشه ی زیرزمین انبار کنند و خشکبار و آذوقه ی زمستان را فراهم آورند تا اولین برف نباریده و زمین گیرمان نکرده است. . .
القصه مشغول به امور مهممه ی اندرونی بودیم که شازده گریه کنان و استغفار گویان آمد و به دامان ما آویخت که ای بانوی بانوان و ای زینت النسا، ما آنقدر خاطر شما را می خواهیم که گفته ایم آنچه مهروی پری پیکر فرنگی که چشم ما بر جمال ایشان افتاده، کت بسته بیاورند و به سیاهچال افکنندشان مبادا که خاطر شما مکددر شده و بر جانتان غبار غم نشسته باشد. در آن میان نامی هم برد از چند جنیفر که یکیشان را گارنر و دیگری را لوپز می خواند و یک آنجلینایی را هم که به او می گفت جولی - برای خوشی احوال ما این فحش هاو تهمت های انگریزی را به ایشان منتسب می کرد - و قسسم یاد کرد که حتتی آن کیت پدر سوخته در آن سریال اجنبی لاست را هم به سیاهچال فرستاده است. ما هم دیدیم دیگر غیض و بد خلقی بر چنین انسان شریفی روا نباشد میان ابروهای شازده را بوسیدیم و اعلام کردیم که شازده را بخشیده ایم و آن مرتیکه ی مو زرد - مایکل وارتان - هم از چشممان افتاده است و هیچ احدی را به جز شازده دوست نمی داریم و همین جا می مانیم و دیگر به قصد مانکن شدن به دیار فرنگ نخواهیم رفت. لاغر هم نخواهیم شد. والسلام.
نوشته شده در 12 نومبر* سنه ی سیچقان ایل
بعدالتحریر شاگرد احسن بودنانه: از آنجا که در اندرونی مشق زبان اجنبی - انگریزی - می کنیم دیگر تاریخ ها را به همان زبان فرنگی می گذاریم.
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/08/21ساعت 23:14 توسط فخرالملوک
|
دیروز رابا بانو فخرالملوک در فتوغرافخانهء اریکه واقع در بلد مصغر غربیه گذراندیم و بعد از ظهری بود فرحبخش و مصفا همراه با آرتیست پرانی های بانو پگاه آهنگرانی که بسیار دلنشین و بامزه هستند البته به چشم خواهر و برادری نظاره کردیم مبادا که فخرالملوک قصد جان ما را بکنند یا ایشان را راهی سیاهچال سازند!
البته وقتی خنده های ما کمی بالا گرفت از آن همه زیرکی و با نمکی این آرتیست جوان، فخرالملوک نیز ما را یادآوری کردند که ایشان همین فردا چاپاری به بلاد امریکیه خواهند فرستاد تا ته و توی آن آرتیست اجنبی مو زرد را در آورند و نامهء عاشقانهء ایشان را به سوی او همی برند. خونمان از شنیدن این خبر به جوش آمد و اندوه و عصبانیتی عظیم ما را وارد آمد. اما از آنجایی که غیرتمان اجازه نمیداد این احساسات خفیه را بروز دهیم، فراش باشی را امر کردیم تا فرمان ما را به ایلچی بلاد امریکیه برساند و آن مایکل وانِ موطلایی را کت بسته تحویلمان دهند تا ایشان را به سیاهچال اندرونی ارسال کنیم!
از آن سو، فخرالملوک نیز بیکار ننشست و خواجهء اندرونی را فرمان داد تا آرتیست فیلم را از روی همان پرده پایین کشند و بدون توجه به ناله ها و گریه های پگاه خاتون و تماشاگران حاضر در سینما که دو تومان پول داده بودند تا آرتیست بازی های ایشان و دیگر ضعیفهگان حاضر در این نمایش را ببینند، ایشان را کشان کشان به صحن ورودی اندرونی بردند و امر کردند تا ایشان را ابتدا حسابی فلک کنند و پس از ۴۷ ضربه شلاق ایشان را راهی سیاهچال کردند.
کمی بعد، خبر رسید که طیارهء اختصاصی ما حامل آن هنرپیشهء اجنبی موطلایی از ولایات غربیه وارد خاک مملکت طهران گشته و ایشان را کت بسته تحویل ما دادند. وقتی چشممان به جمال ایشان افتاد و آن ابرو های همیشه متمایل به بالا و آن چشم های نگران و خونسرد را دیدیم دلمان برایش سوخت و امر کردیم بدون فلک شدن، او را به سیاهچال ببرند که بردند تا ما هم به فخرالملوک نشان دهیم که شازدهء گنده و باحالی هستیم و در عین صلابت، از رأفت نیز کمی بو برده ایم؛ باشد تا ایشان نیز یاد بگیرند.
هنگامی که هر دوی ایشان را به سیاهچال اندرونی ارسال کردیم کمی دلمان آرام گرفت و بعد از آن بی توجه به اتفاقاتی که افتاده بود، به گپ و گفت با فخرالملوک پرداختیم و از نیروی عشق و نور مهتاب و باران پاییزی و ابرهای متحرک سخن راندیم و عین خیالمان نبود که آن دو بیچاره، بی خبر از همه جا در سیاهچال چه حال دارند!!
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/08/09ساعت 9:44 توسط شازده
|
حال و روز اندرونی مبارکه بسیار متفاوت است و ایام دگرگونه میگذرند نافرم!
چند روزی است بانو فخرالملوک را قصد بر آن شده است تا یکی از این سریال های فرنگی را دنبال نمایند و از آنجا که ما خود هنوز لاست ندیدهایم، ایشان را رخصت ندادیم تا پیش از ما به دیدنش مشغول همی گردند. چه معنی دارد ضعیفهگان پیش از قویگان سریال ببینند؟
این بود که خود تصمیم به حل این مشکل گرفته و ایشان را پیشنهاد دادیم تا به تماشای سریال ایلیاس* اندر شوند و حض همی برند از آرتیست بازی های جنیفرالزمان غارنر! اما چه سود که امر بر ایشان مشتبه همی گشته و فخرالملوک را حالی دگرگونه پدید آمد و به اتمام بردنِ فصل اول این مجموعه که ۲۲ قطعه سریال بود ایشان را از خود بیخود کرده و خواب و خوراک را از ایشان و از ما گرفته است. ای دست ما بشکند که آن دی وی دی هایی را که دراک الممالک از بلاد شیراز برایمان با چاپار فرستاده بود را به فخرالملوک دادیم تا کمی سرگرم شود و کنیزکان و خواجه های حرمسرا را کمتر اذیت کند اما دیدیم که ایشان را نه خواب است و نه خوراک! نه تنها ما را تحویل نمیگیرد، که حتی از چشم و ابروی آن مردکِ مو بلوندِ جاسوس جلوی چشم مبارک ما تعریف و تمجید میکند؛ حال اینها به کنار، ما جرات نداریم حتی به ایشان اس ام اسی پرتاب کنیم مبادا که ایشان تا سحرگاه بیدار بوده اند و حال در خواب ناز تشریف دارند و خواب "ویل" و "مایکل" را میبینند!
باید فکری به حال این اندرونی بکنیم که حساب و کتابش دارد از دستمان به شدت بیرون میشود. شاید بد نباشد از همین ابتدا، اتفاقاتجاتِ پایانی سریال را به ایشان بگوییم تا از صرافت ادامهء آن منصرف گشته کمی از نامهربانی های اخیرشان دست بردارند! چه معنی دارد بانوی اندرونی را نیت بر آن استوار باشد تا خود را لاغر کند تا کمی شبیه به جنیفرالزمان غارنر گردد؟ مگر ما خود در این اندیشه هستیم تا خود را شبیه به "مایکل وان" کنیم؟ مگر اساساً میتوانیم ۵۰ کیلوی نازنینمان را کم کنیم و صورتمان را لاغر کنیم و لنز چشم روشن بگذاریم و زلفهایمان را زرد اندود کنیم؟
وقتی ما نمیتوانیم، بهتر است فخرالملوک هم نتواند!
آه ای فخرالملوک؛ ما همین هیبت بی مثال شما را بیشتر میپسندیم تا حرکات آغروباتیکِ سیدنی بریستو!
* سریال ایلیاس با هنرنمایی جنیفرگارنر در نقش سیدنی بریستو که سریالی مهیج، با مضمونی نیمه تخیلی از همون اکیپیه که الان مشغول به ساخت سریال لاست هستند. اطلاعات بیشتر--->
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/08/02ساعت 10:51 توسط شازده
|