|
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
|
امروز که در صندوقخانهء جد مرحوم بزرگوارمان به سیاحت مشغول بودیم، سندی یافتیم مکتوب، که نشان از حضور همیشه در صحنهء جد عزیزمان در زمینهء وبلاغنویسی داشت. ایشان در سالهای تیرهء زمان پهلوی اول، از روی دلتنگی دستی بر قلم داشتند و هرازچندگاهی اپساطی مینوشتند من باب وضعیت خوانین و رعیت ها و گاهی از بانویی زیباروی یاد میکردند که دل به او همی داده بودند و گاهی نیز از میان آن همه گرفتاری های مختلف، با کلفت خانگی (که شمسی خاتون نام داشت) شوخی و مزاح میفرمودند و آن گلواژه های بی نظیر را در دفتر نارنجی ِ رنگ و رو رفتهشان ثبت میکردند.
بعض اوقات نیز به سینماتوغرافخانهء اندرونی مبارکهشان میرفتند و آن همه اپراریزی های آرتیست ها و آکتوهای مهم آن دوران را تماشا کرده از برایشان نقدها و تحلیل هایی مینوشتند این هوا....!! گاه گداری هم سخنی میگفتند من باب مشکلات جامعه و هنر و نظریاتی میدادند که بعدها دستمایهء اعتقادی اجنبی هایی چون آدورنو و لوی-استراوس قرار گرفت!
این بود که وقتی این همه شکوه و هیبت را در پیشینه و عقبهء خود مشاهده نمودیم، خونمان به جوش آمد و تصمیم گرفتیم از این حقوق حقه دفاع کنیم. چرا که ایشان از زمان خود بسیار جلوتر بوده اند و حتی اندیشهء ثبت یک هاست و دومین با نام "ویوا قجر آنلاین دات کام" را نیز در سر میپرورانده اند.
اینها را نبشتیم تا نگویید در زمینهء بلاغنویسی از ما پیشکسوت تر هستید! ما خودمان به حسین درخشان آموزاندیم چه کند در زمینهء بلاغنویسی و ما خودمان برایش در بلاغ اسپاتِ ملعون حساب باز کردیم؛ یعنی بلاغ راه انداختیم اما او با زیرکی همه چیز را به سود خود خاتمه داد تا ما دستمان بماند به جاهایی که از گفتنش شرم داریم!
البته خیال بد نکنید، منظورمان حنا بود!
اینها را گفتیم تا بگوییم چرا قصد داشتیم تا کیمیاگر خاتون را به مدت هفت شبانه روز در سیاهچال اندرونی بیاندازیم که آبجی محترمهشان از طریق پیام رسان های ایرانسل، دست به دامانمان شدند و یادآوری کردند که ایشان از طرف مادری خود همی شازده میباشند و درست نیست که ما با خویش و قوممان چنین رفتاری پیش گیریم. این شد که الطاف ملوکانهمان را همراه ایشان کردیم و از شر این کار گذشتیم. اما این ها را باید مینوشتیم تا مایهء عبرت قرار گیرد و همگان بدانند ما شازده ای هستیم بسیار ترسناک!!
مرقوم به شوال ۱۴۲۹.
این بود که دستور دادیم آن پدسسوختهء ترک را بیاورند و فلکش کنند تا مایهء عبرت دیگران شود و دیگر با بلاغرولینغ محبوب ما شوخی ننمایند. البته ادیب باشی توضیحاتی مبسوط به عرض رساند من باب اینکه بلاغرولینغ از وباسیت قدیمی است و مورد استفاده اش کمتر شده است و بهتر است شازده به قول خودِ چشم دریده اش، آپ تو دِیت باشد و از غوغل ریدر استفاده کند. امر کردیم او را برای سه روز به سیاهچال بیاندازند تا ادیب باشی اولاً عفت کلام را حفظ کند و از پی پی کردن غوغل ها در برابر شازده سخن به میان نیاورد و در ثانی به حفظ سنت ها اهمیت دهد و بداند که هیچ ترفند و دسیسه ای محبوبیت بلاغرولینغ را در نظر شازده کمتر نخواهد کرد.
مرقوم به شوال ۱۴۲۹ هجری قمری!
چون ماه اول پاییز بیامد به خانه تکانی و رفت و روب اندرونی مشغول شدیم و لذا آپدیسیون اینجا را غفلت افتاد. و اکنون هم که همه ی کنیزکان و فراش ها و خواجه باشی ها نک و ناله کنان از خستگی هلاک شده اند و هریک به گوشه ای اندر. مرخص شان کردیم. دستور دادیم که نوکران با تمام شدن فصل تابستان و کم رمق شدن آفتاب گلیم های پنبه را از اندرونی بیرون برده و هوا دادند و همه ی تالار آیینه را با فرشهای پشم تبریز و کرمان مفروش کردند و بساط شربت به لیمو و یخدان و اشربه وجامها را به زیر زمین ببرندو سماور های زغالی ورشو و استکان های کمرباریک و نعلبکی های لب طلا را به اتاقها بیاورند و کنار پشتی و مخدده ها راه بیندازند و ندیمگان و کنیزکان هم به تسلسل مثل گنجشک جیر و ویر می کنند و در میان بو دادن پسته و تخمه و آجیل جات زمستان با صدای چخ چخ تخمه شکستنشان اندرونی را روی سر شان گذاشته اند تا بآن حدود که شازده را به عللت کثرت سردرد چند روزیست در اندرونی ندیده ایم که سر و صدای این دخترکان را بهانه کرده اند و به اندرونی نمیآیند و در منزل مطرب الممالک بست نشسته اند. صندوقخانه را گفتیم مستقیم تحت نظارت خودمان تنظیف کنند. آن میان دستخط مرحوم ابوی سالار الدوله ، عموی عظیم الشانمان جناب مستطاب جننت مکان خلد آشیان شاهنشاه همایونی مظففرالدین شاه را در صندوق قدیمی مهد علیا یافتیم. عموی مرحومم به توبیخ و تهدید پسر عمو - سالار الدوله هممت گماشته و بسی غضبناک بوده اند. دستخطط همایونی را اینجا میآوریم که سند شود و مردم عبرت بگیرند که هیچ خطایی به حساب پدر و فرزندی و انتسابات خونی ماستمالی نخواهد شد. رسم الخطط اصلی عینا ملحوظ گردیده است:
هو:
سالاروالدوله – انشاء الله احوالت خوب است. عریضه ی شما را ملاحظه کردم. در باب عمل تنبیه بیرانه وند چه کردید؟ از قراریکه شنیده ام والی پشت کوه را مرخص کردید و وجهی از بیرانه وند ها گرفته اید. می خواهید این عمل را به ماستمالی تمام بکنید بحق خدا و بذات پاک حضرت خنمی مرتبت صلوات الله علیه قسم است که اگر چنین عملی بکنی چنان تنبیه از تو بکنم که عبرت همه ی مردم شود. یعنی چه تو اینقدر خر هستی مرذه شور آن ترکیبت را به برد.واقعا خر قریبی (قربانش بروم غریب منظورش بوده و از شددت غیظ دیکتاسیون را هم از یاد برده اند – فخرالملوک) هستی این را بخدای واحد قسم است که ترا میآرم همین جا نگاه میدارم تا از گرسنگی بمیری اینقدر بتو می نویسم که کار خمسه شما هنوز فراموش نشده است که این گندکاریرا بار آورده اید.
...این قصصه را آویزه ی گوش کنید تا الباقی ماجراهای این فصل نو را باز گوییم.
...همین.
پهلوانان این ورزش البته بسیار جوجه مامانی و ریزاندام بودند و ما مرتب از پوریای ولی یاد می کردیم و اینکه پهلوان هم پهلوانان قدیم! البته مطرب الممالک ما را یادآوری کردند که اینها فوتبالیست هستند، نه پهلوان ولی برای ما که شازده باشیم ورزش، همان زورخانه است و ضرب و آواز مرشد و کباده و میل!
به هر روی نشستیم و تماشا کردیم و خیلی زور زدیم تا بفهمیم این همه آدم سرخ پوش و آبی پوش از چه روی اینچنین به دنبال یک توپ می دوند. با خود گفتیم برای مسابقهء بعد مقرر خواهیم کرد نفری یک توپ به همهء آنها بدهند تا این همه پهلوان سرکار نروند. البته مطرب الممالک یادآوری کردند که این قاعدهء فوتبال است و گریزی از آن نیست؛ که ما را سخن ایشان خوش نیامد و خواستیم فراشباشی را بگوییم که امر به فلک کردنشان بدهد که جوانک آبی پوش کاری کرد که بعدها فهمیدیم نام آن، گل زدن است و عبارت است از قرار دادن همان یک توپ ناقابل در دروازهء حریف. اینجا بود که مطرب الممالک بسی غمزده و مایوس گوشه ای نشست. وقتی دلیل غمگین بودنش را پرسیدیم توضیحاتی عرض کرد من باب اینکه "الان آن توپ در دروازهء سرخ هاست و به همین دلیل ما عقب افتادیم!" ما هرچه اندیشیدیم نفهمیدیم از چه روی ایشان تا این اندازه مضطرب و پریشان احوال شده اند؛ چرا که به هر حال آن توپ را از دروازه بیرون آوردند و بازی ادامه یافت اما مطرب خانِ ما همچنان ناراحت و اندوهناک بود. دلمان برایش سوخت و فراش باشی را امر کردیم سر آن بنده خدا که به تیم مورد علاقهء مطرب الممالک گل زده است را از گردن جدا کند و برایمان بیاورد که ایشان موارد امنیتی و کشوری و حضور سرداری به نام رادان و ژنرالی به نام امیرخان را مورد بهانه قرار داد و ما را از این وسوسه منصرف کرد و توضیحاتی داد من باب اینکه حاکم کرمان را این عمل خوش نخواهد آمد چرا که آن جوانک کرمانی است.
در ادامه ما خیلی سعی کردیم مطرب الممالک را دلداری دهیم و دقیقاً هنگامی که داشتیم برایش از مزایای اخلاق پهلوانی و رقابت در زمین و رفاقت در هوا صحبت می کردیم دادش به آسمان رفت و از خوشحالی مانند ملخی که یکی از قسمتهای ناموسی اش را فشار داده باشند از جا جهید و شروع کرد به شادی کردن. خوشحال شدیم از اینکه توصیه های ما در ایشان موثر واقع شد اما کمی بعد شستمان خبردار شد که شعف ایشان از گُلی بود که میز علی خان کریمی با ضربهء کله وارد دروازهء آبی ها کرد. این بود که خوشحال شدیم از خوشحالی ایشان و امر کردیم زنندهء گل و خورندهء گل را بیست سکه اشرفی طلا در سینی جواهر نشان ببرند.
تنها موردی که نظرمان را بسیار مخدوش کرد صحبت ها و راپورت های جواد خان نحیف البدنِ خیابانی بود که یک بند مزخرف می گفت و مطمئناً در اولین فرصت او را به سیاهچال خواهیم افکند. باشد تا مایهء عبرت دیگران شود!
بعد التحریر: امر کردیم ختم الدوله و زوجه شان را به یمن سالروز میلاد زوجهء گرانقدر و استقلالی شان از سیاهچال بیرون آورند چرا که پنجشنبه شب بسیار به ما خوش گذشت. صبیهء ایشان نیز به دلیل ارجاع پارتیتور های مطرب الممالک از زیر فلک بیرون آمد البته به صورت تعلیقی؛ چراکه از کورکسیون های وعده داده شده خبری نبود و تنها نسخهء دستنویس را بازگرداند. تا هفتهء بعد ایشان را امان داده ایم. اگر نیاورد جایش در سیاهچال اندرونی خواهد بود!
سفر خَش بود و همراهان مست و ما دیوانه و بهتر است بیش از این در باب مستی و راستی بعضی از خوانین نگوییم که خود حکایتی است پر آب چشم، نه از فرط گریه که از شدت خنده!
نکتهء مهم این سفر، راهنمایی دراک الممالک شیرازی، خان خانانِ دراک بود من باب علم کردن سیاهچاله ای در اندرونی مبارکه تا من بعد از این، تمامی رعیتان و حتی خوانینی که به ساحت مطهر و ملکوتی ما اسائهء ادب کرده اند را بفرستیم آنجا لای دست فراشان تا حالشان کمی جا بیاید. این توصیه ما را بس خوش آمد و با فخرالملوک نیز در این زمینه صحبت ها کردیم و وی نیز پذیرفت و فردی از خویشان خود را به دلیل حمایت های بی شائبه اش از ما که شازده باشیم پیشنهاد کرد که ما با مناعت طبعی مثال زدنی نپذیرفتیم و قراردادی بین ما و فخرالملوک مهر و موم شد در این باب که هیچ یک از بستگان درجهء اول را در سیاهچال نیافکنیم و اینگونه شد که مردسالاریِ شازده حداقل این بار به نفعش به اتمام رسید!
ولی در مورد خانوادهء ختم الدوله که بنا بود روز پسین سفر، شازده و ملازمان را همراهی کند و نکرد، اتفاق نظری پیدا شد من باب ارجاع تک تک اعضای آن به سیاهچال. این بار هم البته شازده با عطوفتی مثال زدنی از سر رافت و لطف، دستور داد تا صبیه ایشان را البته به سیاهچال نفرستند چرا که ایشان خود دوست میداشتند که در ییلاق اندرونی حاضر باشند برای دستبوسی و معاینهء ماهانه از شازده و فخرالملوک ولی ابوی ایشان که باید نام فراخ الدوله را به جای ختم الدوله برایش در نظر بگیریم مخالفت همی نمود و نعلین ستور و خستگی درشکه چی را بهانه کرد تا از حضور در معیت شازده سرباز زند. برای طبیب باشی صبیهء ختم الدوله نیز مقرر شد تا به فلک کردنشان بسنده شود چرا که به هر حال عضوی از آن خاندان است.
این شد که اولین میمهانان این سیاهچال همانا حتم الدوله و آلوچه خاتون شدند تا من بعد از این از دستورات شازده سرپیچی نکنند. کمی با رعیتان در آن سیاهچاله باشند ایشان را بهتر است.
مرقوم به تاریخ ۲۸ رمضان سنهء ۱۴۲۹ هجری قمری
بعد التحریر: یادداشت دراک الممالک را در باب آن روز دیزی خوران در سرکنسولگری ایشان مطالعه کنید!
... و چون پیژامای دویُم را با همین دستهای مبارک بر قامت شازده پرو نمودیم و شازده هم حیا را خورد و آبرو را سر کشید و آمد در اندرونی ما و با همان پیژامای دویُم بر مخده و پشتی لمید و کاتب البلاغ هیز چشم دریده را فرمود تا انشا کند که شازده حرمسرا می خواهد ولی نمی تواند...
که اگر آن شب تا به سحر سوزن بر چشم نمی زدیم و شماتت خاله خانباجی های عمارت بلد مصغر غربیه را به جان نمی خریدیم که بانو را چه به دوخت و دوز،آنهم شلوار دویُم و به حرف دایه گوش جان می سپردیم که :
دوختن پیژامای نو برای شازده تا هنوز آن اوولی را کِش بر جای و ستر عورت بر پاست، شگون ندارد.
حالا نباید اشکدان به دست و وامصیبتا گویان در اندرونی لب حسرت به دندان بگزیم و دست ندامت بر پشت دست فرو آوریم و ناله سر دهیم که :
خود کرده را تدبیر نباشد...
...
از روی غضب و غیظ روز از شب نمی دانم حالا رقم سنه و برج از ما می خواهید؟
فخرالملوک بانو بسیار اصرار داشتند تا نام این گربه را بگذاریم "هویج" اما از آنجایی که ما اصولاً حرف جامعهء نسوان را نباید بپذیریم و از آنجایی که قصد کرده بودیم تا سنت پیشینیانمان را حفظ کنیم و یادی کرده باشیم از جدّ بزرگوارمان، حضرت همیشه حاضر در شیشه های قلیان ایرانی، نام او را گذاشتیم "ببری خان".
باشد تا جد بزرگ از ما راضی باشد و امید آنکه زنان اندرونی* نیت بر این استوار نکنند تا مانند پیشینیانشان او را از روی حسادت سر به نیست کنند.
* بعد التحریر اولیه: منظور از زنان اندرونی تنها شخص بانو فخرالملوک می باشد.
* بعد التحریر ثانویه: ما می خواهیم که سنت پیشینیانمان را حفظ کنیم و مانند آنها حرمسرا داشته باشیم اما نمی توانیم!!
* بعد التحریر ثالثه: خواستن لزوماً همیشه توانستن نیست. این را مطرب الممالک یادآوری کردند.
* بعد التحریر رابعه: ما مزاح می کنیم؛ شما جدی نگیرید!