تبليغاتX
اندرونی
اندرونی حضرت مستطاب اشرف اقدس خداوندگار معظم آقای شازده تُپُل میرزا که فقط یک سلطان بانو دارد
امروز که آدینه باشد و ما از گرفتاری ها و دغدغه های مملکتی فارغ گشته ایم، قصد این کردیم تا در شمیرانات و حوالی ِ خوش آب و هوای طهران تفرجی کنیم و لحظاتی را نیز به دوستان و آشنایان اختصاص دهیم و همچنین با مونس عزیزتر از جان فخرالملوک بانو قدمی بزنیم و دیداری تازه کنیم که چند روزی است از ایشان بی خبریم و جانمان فراق و دوری از وی را دیگر تاب ندارد و قراری بر ما نمانده است.

رعیتان تلفونچی را فرستادیم تا از ایشان خبری بگیرند که بعد از قربان صدقه رفتن های بسیار و ناز کردن های فراوان از طرف ایشان، عاقبت قرار بر این شد که ایشان را حوالی یکی از میدان های شمیران زیارت کنیم. اما در این بین مشکلی افتاد که ما و مطرب الممالک هر چه کردیم نتوانستیم گره از آن باز کنیم و آن اینکه بانو فخرالملوک پیش از دیدار با ما در پی کاری خصوصی و شخصی قرار است به یکی از امامزاده های آن حوالی برود که هرچه او را پرسیدیم غرض از این کار چیست، جوابی واضح ندادند و این شد که رگ غیرت شازده ایِ ما به طرزی بسیار نا میمون بیرون زد و دچار حسادتی شدیم بس عظیم از اینکه نکند دور از چشم ما نگاه رعیتی  بر ایشان اوفتد.

البته وقتی ایشان از نگرانی ما وقوف حاصل کردند، ما را نیز به همراهی با خودشان دعوت نموده که ما تنها به یک "نه" قاطع بسنده کردیم چرا که غرورمان را مجروح و عزت نفسمان را دستخوش تغییراتی ناگهانی یافتیم و این شد که برای دیدار ایشان باید اندکی بیش از پیش صبر و شکیبایی به خرج دهیم و این برای ما که شازده هستیم و متولد برج حمل اصلاً و ابداً کار آسانی نیست.

شب را نیز قرار است در معیت دراک الممالک و زوجه اش سولماز خاتون به صرف کباب و قلیان راهی فرحزاد شویم و نیک می دانیم که اگر رعیتان همیشه مزاحم و چاکران و مخلصان همیشه متملق درباری اجازه دهند، می تواند شبی بسیار نیکو باشد و ما را از این مالیخولیای دو سه روزه شاید رهایی بخشد. باشد تا ببینیم!

۱۸ رمضان سنهء ۱۴۲۹ هجری قمری

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 13:50  توسط شازده  | 

 

و چون سودای تحصیل علم در فرنگ خواب ناز از چشمانمان ربود و هوای تفرج در باغات جرمن و انگلیز و نظاره ی گالری های ونیز و نیویورک در سرمان افتاد و رخسار  زرد بگشت و دیپرسیون بر جانمان بیفتاد عزم بر تحصیل زبان اجنبی کردیم باشد که خاطرمان را فرح افزاید. پس به جانب انیستیتو اندر شدیم که زبان این زبان نفهم ها را فراگیریم و پدر تاجدارمان را خرسند سازیم. پس در همان بلد مصغر غربیه فرمان دادیم تا فراشان و عمله ی دربارانیستیتو را آب و جارو کنند و مخده و تخت و قلیان مهیا کنند و فرش بگسترانند که قصد جلوس در آن عمارت را داریم. پس قبل از ظهر وسمه بر ابروان کشیده و خال بر گونه گذاشتیم و چارق به پا کردیم و شلیته و تنبان به بر کشیدیم و لچک به سر کردیم و در معیت ندیمگان و خواجه ی اندرونی به آن سرا وارد شدیم و تا صلات ظهر کسب دانش و معرفت نمودیم و چون عزم بازگشت نمودیم شازده را در میان راه منتظر یافتیم. پس بفرمودند که نگران شدیم و آمدیم تا روز اول در معیت خودمان به عمارت بازگردید. پس کلیه ی رعایا و فراشان را مرخص نمود و جارچیان در سرتاسر ممالک محروسه ی بلد مصغر غربیه احوال را دو نفره جار زدند. ما نیزاشک شوق از چشم بیفشاندیم و بوسه بر لپ های مبارکش زدیم  و دستهایمان را حایل شکم مبارک حلقه کردیم و دلخجسته ازین اتفاق میمون و این عنایت ملوکانه و طبع ظریف با شازده همراه شدیم. پس شازده درشکه ی کرایه خبر کرد و درشکه چی را فرمان داد تا به تاخت ما را به جاده ی شمیران و عمارت سینماتوگراف خانه ی فرهنگ برساند. پس غدای فرنگی* بگرفت و به جای قلیان بعد از ناهار هم فرمان داد تا دسر فرنگی** بیاورند که ما برای آن میمیریم و اینچنین ما در معیت شازده اولین سینماتوگرافخانه ی شازده و فخرالملوکی را در نخستین روز یادگیری زبان فرنگی دیدیم و در اینجا ثبت نمودیم تا آیندگان بدانند که شازده در راه پیشرفت و آبادی علم و تحصیل خاندان سلطنتی چه فداکاریها و از خودگذشتگیها که ننموده است***.

*بعدالتحریر اولیه: مراد از غذای فرنگی همانا تکه های نان قطعه شده در مطبخ بقالها می باشد که سندویچ یا کلاب نامند.

**بعدالتحریر ثانویه: مراد از دسر فرنگی کرم کارامل می باشد که در خاندان همایونی ما علاقه به آن چون تاج و تخت موروثی است. شاهد این مدعا نیز علاقه ی مطرب الممالک و بانو(دخترک – امان از این فرنگ رفته ها) به این دسر می باشد که صراحتا بدان اعتراف نموده اند.

***بعدالتحریر ثالثه: در شان آستان ملکوتی شازده و فخر الملوک نبوده و نیست تا با رعایا در سینماتوگرافخانه یکجا بنشینند و شاهد بی ناموسیها و گستاخیهای آنان باشند ولی شازده این ننگ بر جان خرید تا فخرالملوک را با فرهنگ زندگی عوام در فرنگ آشنا کند .

بعدالتحریر رابعه: ما را که فخر الملوکیم تحصیل زبان اجنبی بس خوش آمده است به مدد شازده... .

بعدالتحریر خامسه: پس چون جارچیان ایرانسل مادر را خبربردند که ما قصد سینماتوگرافخانه داریم خاطرش پریشان شد که نکند شازده ما را پیش از تحصیل علم به آن مکان کفر و الحاد برده و عنقریب قصد حرام کردن شیرخشک های قوطی ای بر ما که فخرالملوک باشیم را داشت که جارچی ایرانسل را گفتیم پیغام ببرد و شرح فداکاری شازده را به تفصیل بازگوید تا مادر از خون ما و آن قوطی های منحوس بگذرد که بحمدالله گذشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 0:0  توسط فخرالملوک  | 

امروز را به طور کامل در عمارت ماندیم تا کمی به نامه نگاری های عقب افتاده و برخی امور بلدیه و نظمیه رسیدگی کنیم. من باب این بارگاه ملکوتی البته کمی با مطرب الممالک بحثمان شد که خود حکایتی است غریب. پدرسوخته می گوید از اینگونه نوشتن ها باید سود و منفعتی عوام و خواص را عاید شود نه اینکه به خاطره نویسی بپردازی و در انتظار این باشی که رعیت و نوکران و مخلصان، بی دلیل زبان به تمجید گشایند و رعایا و خوانین تنها به فکر تعریف از تو باشند. خلاصهء کلام خاطرمان را بسیار مکدر کرد تا جایی که به فکر افتادیم این لقب از او بگیریم و به فردی مطمئن تر واگذار کنیم؛ حتا به این فکر افتادیم که مزقانچی ِ دوره گرد خیابان که به لفت و لیس قناعت میکرد را ملقب کنیم به مطرب باشی و خودمان را از آن مطرب الممالک و افکار عجیب و غریبش رها کنیم؛ اما تنها به این دلیل که آن "دخترک" که وقت و زندگی اش را با آن مطرب غربزده تلف می کند با ما به هر حال خویش و قوم است از این کار منصرف شدیم و او را مورد عنایات ملوکانه قرار دادیم و امر نمودیم دیگر از این غلط ها نخورد و به نوشتن ما کاری نداشته باشد.   

اما زوجه دراک الممالک ما را در این امر بسیار تشویق نمود و برای ما و فخرالملوک آرزوی سعادت کرد. تازه از قول ایشان باید یکی از لپ های سلطان بانو را نیز ماچ کنیم که زیاده بی ناموسی است و ما را بر آن قصدی نیست. دیگر دلیل بر عدم پذیرفتن ما در اجرای خواسته شان این بود که ایشان مشخص نفرمودند کدام لپ و ما نمی خواهیم در گیر و دار لپ چپ و راست گرفتار بازی های سیاسی روزگار بشویم. ما اگر به شازده بودنمان ادامه دهیم کاری کرده ایم کارستان.  

امروز راس کرده بودیم* کمی اسباب سرخوشی و فرحبخشی برای خود فراهم آوریم و این شد که نشستیم به تماشای دو سه فیلم که از میان آنها این "ناصرالدین شاه آکتور سینما" بدجور به ما چسبید. البته این میزمحسن خانِ مخملباف خوب اجداد ما را به سخره گرفته بود ولی به هر حال مایهء نشاط ما گشت و کمی نیز باعث شد تا عبرت بگیریم و به حرف سینماتوغرافچی جماعت گوش نسپاریم وگرنه آخر کار باید با صدای بلند اعلام کنیم "من گاو مش حسنم!"

 

*راس کردن به معنای قصد و ارادهء انجام کاری است. برداشت بد نکنید ای منحرفان!

۱۴ رمضان سنهء ۱۴۲۹ هجری قمری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 21:9  توسط شازده  | 

 

شازده را امروز خلق خوش حاصل آمد. هزار مرتبه شکر، باریتعالی را که آن احوال بد یمن و نامبارک که خاطر شازده را مکدر نموده بود برطرف شد و بار دیگر صدای خنده ی شازده در این سرا پیچید. در مشایعت شازده به قلیون کِش خانه ی عمارت آ.اس.پ اندر شدیم و شازده هم با مزاح و مطایبه خاطر ما را مفرح نمود تا آینه ی دل از غبار پیشامد های نامیمون بشوییم. شازده فرمان داد تا گارسون قلیون کش خانه قلیان دو سیب همراه با دو پر نعناع و چای دست ساز بیاورد. هنگامی که گارسون بساط چای و قلیان حاضر کرد شازده با او نیز مزاح کرد و پسرک را انعام داد و ما را فرمان داد که ای بانوی ما که خال بر ابرو داری, چای بریز. و اینچنین بر ما دلیل آمد چون آفتاب صلات ظهر که خاطر شازده از ما مکدر نبوده است که ما را با این گونه صفات و مدحیات خطاب می کند. خدای را شکر کردیم و فرمان شازده را به جان پذیرفتیم و چای را برایشان مهیا کرده و به صحبت نشستیم و در راه بازگشت نیز شازده شخصا ما را مفتخر کرده و تا عمارت بلد مصغر غربیه مشایعت نمود.

بعد از تحریر: ما را خود بر احوال خود هیچ اطلاع نیست. بدان علت که در خانه ی پدری به خور و خواب مشغولیم و میوه را اگر مشقت پوست گرفتن باشد تناول نخواهیم کرد اما نمی دانیم این خنده ی شازده با دل ما چه ها می کند که اینچنین برایش چای می ریزیم و سیب پوست کرده به دهانش می گذاریم و بسی لذت می بریم.از چشم شور جماعت نسوان مردکُشِ اجنبی و فمینیست چیان وطنی دور بماند انشاالله.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 22:52  توسط فخرالملوک  | 

امروز روزی پر از مشغله بود. چاکران و مخلصان درباری، از عهدهء وظایف همیشگی شان شانه خالی کردند و اینگونه بود که ما خود مجبور شدیم به رتق و فتق امور بپردازیم. مسائل مالیه و نظمیه را انجام دادیم و پس از بالا و پایین های بسیار که ما را به آن زیاده عادت نیست، تصمیم گرفتیم که تفرجی کنیم در خیابان های طهران و شمیرانات. این است که با فخرالملوک عزیزتر از جان قرار است به هدف قدم زنی و احیاناً قلیان کشی به یکی از قهوه خانه های دربار برویم و روح و جانمان را کمی آرامش بخشیم.

عصبانیت های دیروز کمی فروکش کردند و اکنون احوالاتمان کمی بهتر است اما رسیدگی به امور مملکتی دائماً برایمان اضطراب و ناآرامی به همراه دارد.
بد نیست تا رعایا و خوانینی که بهشان افتخار داده ایم و ملقب شان کرده ایم به اسامی زیبا، صلهء رحم را به جا اورند و حالی از ما بپرسند. می دانیم که افراد زیادی هستند که پول و اشرفی های بسیار در سینی های نقره و طلا پیشکش آورده اند و در انتظار این هستند که آنها را لقبی دهیم تا من بعد از این از خوانین و رعایا به حساب آیند. چاکران و فراشان در حال بررسی هستند و امید است در اسرع وقت به تقاضایشان رسیدگی شود. اگر کسی هست تا آرزوی خان بودن در سر می پرورد، ما را از نیت خویش مطلع سازد تا امر دهیم به تقاضایشان رسیدگی شود.

فعلاً فرمایشی بیش از این نیست. مرخص می فرماییم.
۱۳ رمضان ۱۴۲۹ هجری قمری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 17:18  توسط شازده  | 

 

خدمت خاهر عزیز تر از جانم فرنگیس آغا

اگر از احوالات ما خواسته باشی ملالی نیست جز حسرت دیدار روی همچون ماه شما. چند صباحی است که مادر بیقراری می کند و از روزگار شکوائیه دارد که هیچ کاغذی برای ما نفرستاده ای و از احوالات تو ومعیر الممالک بیخبر مانده ایم. هر روز به قاعده ی ده اشکدان اشک می ریزد و رخ چون گلش پژمرده شده و سویی به چشمانش نمانده است. این کاغذ را برایت نوشتم که از احوال ما خبری بگیری تا دل از غبار نگرانی بشوییم.

زندگی ما را هم می دانی که خرابتر از آخرت یزید شده است. شازده اذن به تغییر منزل داد و اسباب و اثاث را به عمارت آرودیم. می بینی که هنوز رخت و بخت پهن نکرده ایم و دیوارها لخت و عور است. همین تصویرهایمان را هم شازده ابرام کرد تا بر دیوار اینجا بنشانیم که من را هیچ حوصله و خجسته دلی نمانده است. خوشدل بودم به تغییر منزل که شاید گشایشی در خٌلق شازده پدیدآورد که آن هم حاصلی نداده است. امروز سحر کج خٌلق و مثل شیر شرزه خشمگین از بستر برخاست و همه ی رعایا و نوکرها را مرخص کرد و تا دم ظهر هی با مطرب الممالک به زبان فرنگی چیزهایی گفتند و راه رفتند. مطرب الممالک هی به ایطالیایی چیزهایی می گفت و هی شازده سر تکان می داد و به گمانم دست آخر هم به آنچه می شنید رضا نداد. بساط کباب و شراب را که آوردند هم مطرب الممالک هیچ نخورد از غیظ. نمی دانم بین این دو چه پیشامدی حادٍث شده که اینچنین خاطرشان را مکدر کرده است و خاب و خوراکشان را برده است. خشم شازده به اندرونی هم رسید. وقتی برای قیلوله ی بعد از نهار مطرب الممالک را مرخص کرد و به اندرونی آمد از قلیان و خواجه ایرادی گرفت و چنان قشقرقی برپا کرد که هفت خانه آنطرفتر را خبر شد لابد. خواجه و بساط قلیان را بیرون انداخت و چای را هم که همیشه می گفت بانو چای بریز که چای های بانوی اندرونی عطردیگری دارد لب نزد. درشکه چی را خبر کرد و تاس و دولچه ی بانو را که  خواهر بیچاره ات باشد دست درشکه چی داد و ما را روانه ی منزل پدری کرد. هر چه عجز و التماس کردم که بگذار من هم بمانم شاید که فرجی شود نپذیرفت. با چشم گریان سفارشاتی پنهانی به دایه داد و روانه مان کرد. غلط نکنم باز قصد سفر فرنگ دارد که دایه را همراهم کرده است و این آیند و روند مطرب الممالک هم برای همین مقصود بوده است. خاهر جان از غروب تا به حال یک چشم گریه و چشم دیگر خونبارم که چطور تحمل فراق شازده را طاقت بیاورم. این است که فعلا در عمارت بلد  مصغر غربیه ی پدری ساکنیم. زیاده عرضی نیست تا فردایی که اخبار خوش و احوال مفرحتری پیش آید .آمین.

قربانت شوم فخرالملوک

رمضان سنه ی ۱۴۲۹ عمارت بلد  مصغر غربیه

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 23:13  توسط فخرالملوک  | 

امروز نمی دانیم گور مرگمان چرا خلقمان تنگ است و چاکران و مخلصان را از عتاب و خشم ما گریزی نیست. کمی در باغمان به تفرج مشغول شدیم و گشتی در باغ دیگر شازدگان و رعایا و خوانین زدیم اما دلتنگی مان برطرف نشد. این بود که به بارگاه خود روان شدیم تا مگر در اندرونی مبارکه فخرالملوک را ببینیم که ایشان نیز مانند ابزارآلات ایرانسل در دسترس نبودند و نکردند حتی به یادگار قلمی بر این صفحه بگذارند.
اما دلمان بسی لرزید که دیدیم خانه را آب و جارو کرده اند و تصویری چند از خودمان و خودشان به دیوار خانه آویزان نموده اند که ما را در شگفتی فرو همی برد و تحسین کردیم این همه ذوق و استعدادی را که خداوند در ایشان به ودیعه نهاده است.

امروز نیز نه قیلولهء خوبی در کار بود و نه قلیان چاقی. مستخدمانِ یهودی مسلک از پی روز تعطیلشان در خدمتمان نیستند. پدرسوخته ها را باید بدهیم گوشمالی شان کنند تا زین پس به روز شنبه، مسلمان و به جمعه مسیحی شوند وگرنه ما همواره بی چای و قلیان خواهیم ماند.

فرمایشی نیست.
۱۲ رمضان سنه ۱۴۲۹ هجری قمری

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 16:4  توسط شازده  | 

در این روزگار غریب که بلبلان شیرین گفتار را سخنی نیست جز پُسط های وبلاغی و در میان جماعتی که هر یک برای خود وبلاغی در بلاغفا و پرشینبلاغ یا پایگاههای بیگانه و اجنبی دست و پا کرده است، ما را گریزی نیست جز اینکه با این جماعتِ ملعون همراه شویم تا شاید دریابیم از چه روی چنین و چنان می نویسند و نه تنها رعایت ادب از میان رخت بر بسته که این قلم به دستان، از هر آنچه می خواهند می نویسند و باکی شان نیست که حضرت شازده که ما باشیم حقی به گردن ایشان داریم.
در این باب سخن بسیار است و وقت مکفی و ما کم حوصله و به دور از یار و مونس عزیزتر از جانمان، بانو فخرالملوک که خوش قلم می زند بر صفحهء زندگی ِ ما و خوش می کشد نقش های دلفریب و ماندگار.
پس شاید جهت معرفی همین چند خط کافی باشد چرا که ما تشنه ایم و قلیانِ بعد از ظهر را که بعد از قیلولهء هر روزه باید در کنار خود ببینیم، امروز نکشیده ایم و از این همه نگاشتن بدونِ واسطهء قلم خیزرانی که ما را به آن عادت بود، خسته گشته ایم.

پس عجالتاً مرخصتان می کنیم.
۱۱ رمضان سنه ۱۴۲۹ هجری قمری

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 16:48  توسط شازده  |